جنگ، آتش‌بس، و جنگ بدون آتش‌بس! کاظم نیکخواه

وضعیت جنگ میان آمریکا و اسرائیل و جمهوری اسلامی در حالتی نامعلوم و نامشخص قرار گرفته است. حالت نه جنگ، نه صلح بهترین توصیف برای این وضعیت است. مساله اصلی این است که این جنگ مثل جنگ ۱۲ روزه می‌تواند به آتش‌بس برسد، اما اوضاع بیش از هر زمان آبستن جنگ‌های بیشتر و گسترده‌تر است. جمهوری اسلامی اکنون نه فقط با آمریکا و اسرائیل، بلکه رسما با اکثر کشورهای منطقه در حالت جنگی قرار گرفته است. این یک تحول مهم است که خطر جنگ‌های بیشتر و نزدیک به هم را بالای سر منطقه و مردم قرار می‌دهد.

جنگ اخیر میان آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی، صرفاً یک درگیری نظامی محدود نبود؛ این جنگ ادامه بحران سیاسی و کل بن بست ژئوپولویتیک سرمایه داری در دو قرن اخیر است که نزدیک به پنجاه سال پیش دار‎ و دسته به‌شدت ارتجاعی و کپک‌زده و عقب‌مانده خمینی را تحت عنوان جمهوری اسلامی به سر کار کشید. روی کار آمدن جمهوری اسلامی بن‌بست سیستم موجود در ایران را تخفیف نداد. اما آن‌را عجالتا از خطر انقلابی انسانی و رادیکال و چپ نجات داد. به حدی که امروز مردمی که در سال ۵۷ علیه دیکتاتوری آریامهری قیام و انقلاب کرده‌اند، بدهکار شده‌اند که چرا به آن رژیم سرکوبگر تمکین نکردند و چرا انقلاب کردند و زمینه روی کار آمدن خمینی را فراهم کردند. گویی مقصر جنایات جمهوری اسلامی مردم آزادیخواه ۵۷ هستند! و گویی گورستان آریامهری، بهشت برین بوده است!

بهر رو امروز برای عبور از این بحران و کل این اوضاع نکبت‌بار راهی جز به زیر کشیدن حکومت اسلامی پیش روی مردم قرار ندارد. فضای جامعه نشان می‌دهد که مردم به‌خوبی این حقیقت را لمس می‌کنند و برای عملی کردن آن تلاش و مبارزه و فداکاری می‌کنند.

جنگ ۳۹ روزه نقطه ورود خاورمیانه به مرحله‌ای تازه از بی‌ثباتی و بازتعریف موازنه قدرت بود. جمهوری اسلامی در این تقابل ضربات سنگینی دریافت کرد: رهبر و بیت رهبری‌اش را از دست داد، به زیرساخت‌های نظامی‌اش ضربات سنگینی وارد شد، شبکه فرماندهی سپاه هدف قرار گرفت و بخش اصلی آن نابود گشت، توان بازدارندگی‌اش زیر سؤال رفت و بخش مهمی از سرمایه امنیتی و روانی حکومت فرو ریخت.

اما با وجود این خسارت‌ها، جمهوری اسلامی همچنان تلاش می‌کند بقای خود را به‌عنوان “پیروزی” معرفی کند؛ زیرا در منطق این حکومت، زنده ماندن خودِ نظام مهم‌تر از میزان ویرانی‌هاست.

این نوع نگاه، ریشه در موقعیت واقعی و تاریخی جمهوری اسلامی دارد. این حکومت از ابتدای روی کار آمدنش با یک علامت سوال بزرگ بر پیشانیش متولد شده است: نابودی یا بقا؟ از جنگ ایران و عراق تا تحریم‌های فلج‌کننده و اعتراضات داخلی، حکومت همواره بقا را به‌عنوان نشانه حقانیت خود تبلیغ کرده است. بنابراین حتی اگر خامنه‌ای سربه‌نیست شود، اگر لاریجانی نابود شود، اگر صدها میلیارد دلار خسارت وارد شود یا مهم‌ترین فرماندهان نظامی حذف شوند، تا زمانی که ساختار اصلی حکومت فرو نریزد، دستگاه تبلیغاتی آن می‌تواند ادعا کند که “دشمن شکست خورد”.

اما واقعیت این است که توازن قدرت منطقه‌ای تغییر کرده است. اسرائیل و آمریکا نشان دادند که می‌توانند عمق امنیتی جمهوری اسلامی را هدف قرار دهند؛ چیزی که سال‌ها یکی از خطوط قرمز تهران محسوب می‌شد. نفوذ اطلاعاتی گسترده، و توانایی ضربه‌زدن به مراکز حساس نظامی و امنیتی حکومت اسلامی، این پیام را منتقل کرد که جمهوری اسلامی حتی بدون حملات زمینی، بسیار ضربه پذیر است و هر آن ممکن است رهبر کف بر دهان آورده امروزش، مثل لاریجانی دو روز بعد در ضربه‌ای سربه‌نیست شود. این مسئله نه‌تنها در سطح نظامی، بلکه در سطح روانی نیز برای حکومت بسیار پرهزینه بود.

در این میان، تهدید بستن تنگه هرمز یکی از معدود ابزارهای راهبردی جمهوری اسلامی برای تغییر قواعد بازی باقی مانده است. تهران می‌داند که اقتصاد جهانی همچنان به جریان انرژی خلیج فارس وابسته است و هرگونه اختلال در این مسیر می‌تواند قیمت نفت و منابع و مواد وابسته به آن‌را به ‌شدت افزایش دهد و فشار جهانی بر آمریکا را بیشتر کند. به همین دلیل، جمهوری اسلامی از تنگه هرمز نه فقط به‌عنوان ابزار نظامی، بلکه به‌عنوان اهرم سیاسی و اقتصادی استفاده می‌کند تا واشنگتن را وارد محاسبات دفاعی و مدیریت بحران کند.

در سوی دیگر، دولت ترامپ نیز محدودیت‌های خود را دارد. برخلاف جریان‌های تندرو که خواهان جنگ مستقیم و سرنگونی فوری جمهوری اسلامی هستند، سیاست اصلی ترامپ مبتنی بر اجتناب از جنگ‌های فرسایشی و پرهزینه در خاورمیانه بوده است. او می‌داند که یک جنگ گسترده با ایران می‌تواند اقتصاد جهانی، بازار انرژی و حتی سیاست داخلی آمریکا را دچار بحران کند. جمهوری اسلامی نیز این تردید را درک کرده و تلاش می‌کند از آن برای گرفتن امتیاز در مذاکرات و جلوگیری از فروپاشی کامل استفاده کند.

شرایط برگشت ناپذیر جنگی

حتی اگر جنگ اخیر به آتش‌بس ختم شود، شرایط منطقه دیگر قابل بازگشت به حالت قبل نیست. جمهوری اسلامی اکنون وارد مرحله‌ای از خصومت حاد ساختاری با آمریکا، اسرائیل و بخشی از کشورهای عربی شده است. این دیگر صرفاً یک اختلاف سیاسی نیست؛ شعار دادن حزب‌اللهی‌ها و فاطمه کماندوها نیست. بلکه به سطح “تهدید وجودی” رسیده است. بسیاری از بازیگران منطقه، از عربستان تا امارات و حتی ترکیه، حضور یک جمهوری اسلامی مسلح، ایدئولوژیک و بحران‌ساز را تهدیدی برای آینده و حتی امروز خود می‌دانند. برای دولت‌های این این کشورها از نظر سیاست داخلی نیز ادامه حیات حکومتی که به آنها موشک شلیک کرده، مشکل‌ساز و تحقیرآمیز است. حتی کشورهایی که در ظاهر روابط دیپلماتیک خود را با جمهوری اسلامی حفظ می‌کنند، در سطح امنیتی و راهبردی نسبت به تهران بی‌اعتمادتر از همیشه شده‌اند.

ترکیه نمونه مهمی در این معادله است. آنکارا سال‌ها تلاش کرد میان همکاری اقتصادی با ایران و رقابت منطقه‌ای توازن ایجاد کند، اما افزایش نفوذ شبه‌نظامیان وابسته به جمهوری اسلامی، بحران سوریه، و بی‌ثباتی منطقه باعث شده ترکیه نیز آینده این حکومت را عاملی برای ناامنی منطقه بداند. در واقع، جمهوری اسلامی امروز بیش از هر زمان دیگری خود را در محاصره دشمنان منطقه‌ای و بین‌المللی گرفتار کرده است.

اما در داخل ایران جنگی جریان دارد که آتش‌بس ندارد. شرایط در داخل کشور به‌شدت بحرانی است. امروز بخش اعظم  جامعه نه ‌تنها ناراضی، بلکه آشکارا خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی است و خود را در جنگ با حکومت اعدام و قتل و زندان و چپاول می‌داند. بحران اقتصادی، فساد ساختاری، سرکوب سیاسی، فروپاشی آخرین بقایای اعتماد عمومی و بطور خلاصه شکاف عمیق میان حکومت و مردم، پایه اجتماعی نظام اسلامی را به محدودترین سطح رسانده است. اعتراضات سال‌های اخیر نشان داد که نارضایتی دیگر محدود به طبقه یا گروه خاصی نیست؛ از طبقه متوسط شهری تا اقشار فرودست، از زنان و جوانان تا بازنشستگان و کارگران و حتی بازاریان، خواهان تغییر بنیادین یعنی سرنگونی جمهوری اسلامی و پایان دادن به کل سیاست‌هایش هستند. به عبارت دیگر بحث بر سر نارضایتی نیست، بلکه بر خشم عمومی و عزم سرنگونی است.

این مسئله اهمیت زیادی دارد، زیرا حکومت‌ها معمولاً زمانی سقوط می‌کنند که فشار خارجی و بحران داخلی هم‌زمان شوند.

بنابراین، حتی اگر امروز آتش‌بس یا مذاکراتی  میان دولت آمریکا با جمهوری اسلامی در جریان باشد، و احیانا به آتش‌بسی برسد، واقعیت اینست که تا زمانی که حکومت اسلامی سرکار است، منطقه وارد دوره‌ای شده که منطق آن، منطق جنگ و تقابل دائمی است. جمهوری اسلامی شاید بتواند از یک نبرد جان سالم به در ببرد، اما هزینه این بقا، ورود به چرخه‌ای از انزوا، فرسایش و دشمنی فزاینده خواهد بود. در چنین شرایطی، احتمال حرکت اوضاع به سمت درگیری‌های بزرگ‌تر، بی‌ثباتی گسترده‌تر و نهایتاً تغییر ساختار سیاسی ایران از طریق خیزش‌ها و انقلاب مردم واقعیتی غیر قابل انکار است.

یکی از عواملی که تا حدی از نظر روانی به نفع جمهوری اسلامی عمل کرده، موج گسترده نفرت و اعتراض جهانی علیه دولت اسرائیل و شخص نتنیاهو  به دلیل جنگ غزه و کشتار غیرنظامیان فلسطینی است. تصاویر ویرانی غزه، کشته شدن هزاران غیرنظامی و بحران انسانی، باعث شده افکار عمومی در بسیاری از کشورها نگاه بسیار منفی‌تری نسبت به سیاست‌های اسرائیل پیدا کنند. این مسئله فضای سیاسی جهان را پیچیده‌تر کرده است؛ زیرا در حالی که جمهوری اسلامی از نظر بسیاری از دولت‌ها یک عامل بی‌ثبات‌کننده و تهدید امنیتی محسوب می‌شود، هم‌زمان اسرائیل نیز به‌خاطر عملکردش در غزه با بحران مشروعیت اخلاقی و سیاسی روبه‌رو است.

جمهوری اسلامی تلاش می‌کند دقیقاً از همین شکاف استفاده کند. اما این وضعیت به معنای تقویت واقعی جمهوری اسلامی نیست. نفرت جهانی از نتانیاهو و جنگ غزه، شاید در کوتاه‌مدت بخشی از فشار سیاسی بر تهران را کاهش دهد، اما از نظر عملی و در سطح راهبردی، حکومت اسلامی درگیر بحران‌های متعددی است که هیچ عاملی نمیتواند به بقای آن کمک کند. در واقع، حکومت اسلامی از شکاف‌ها و بحران‌های موجود در نظم جهانی برای خرید زمان و جلوگیری از سرنگونی سریع استفاده می‌کند. اما سران حکومت می‌دانند که در هر حال گریزی از سرنگونی ندارند. جنگ اخیر این واقعیت را هم به خود حکومتیان، و هم به مردم، و هم به دولت‌ها به‌روشنی تاکید کرد. مردمی که هر روز از این حکومت زخم خورده اند، و جنگشان بدون توقف و آتش‌بس جریان یافته و جریان داشته است، کار این حکومت را خیلی زود با انقلاب فراگیر و سراسری خویش تمام خواهند کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *