توجه به وقوع انقلاب ۱۹۷۹ (۱۳۵۷) ایران به مراتب کمتر از پیامدها، نتایج و رژیمی بوده که این انقلاب نهایتا به وجود آورد. در سالهای اخیر که جمهوری اسلامی با بحرانهای لاینحل روبرو بوده و سرنگونی آن به امری محتمل و نزدیک تبدیل شده، یک نیروی تاریک مرده خاصی، یعنی سلطنتطلبی، با تمام خصوصیاتی که دلیل شد مردم حکومتشان را سرنگون کنند، بار دیگر به صحنه آمده است. اگر بپذیریم که انقلابهای بزرگ علل تصادفی یا پیشپاافتاده ندارند، ناچار باید سقوط رژیم پهلوی را در چارچوب یک روند تاریخی بررسی کنیم؛ روندی که طی دههها شکل گرفت و هدف نانوشته اما واقعی آن برچیدن حکومتی بود که بقای خود را بر دستگاه امنیتی و سرکوبگری چون ساواک بنا کرده بود. رژیم پهلوی نه صرفا به دلیل اشتباهات مقطعی، بلکه به سبب ماهیت ساختاری خود به بنبست رسید و مثل همه سیستمهایی که دوران تاریخی آنها به پایان رسیده بود، با زبان خوش نمیخواست از صحنه سیاست کنار برود. نباید فراموش کرد که انقلاب ۵۷ حاصل یک لحظه هیجانی یا تصمیم ناگهانی نبود. این انقلاب نتیجه سالها تجربه زیسته سرکوب، تحقیر، نابرابری و بیصدایی بود. نسلی که بزرگ شده بود و هیچ روزنهای برای مشارکت واقعی در سرنوشت خود نمیدید، ناگزیر به دنبال دگرگونی بنیادین رفت. به همین دلیل، فروپاشی رژیم پهلوی نه یک حادثه، بلکه نقطه پایانی بر یک مسیر تاریخی بود.
سلطنتطلبان با این فرض نادرست که جامعه حافظه تاریخی خود را از دست داده است، بهطور مداوم میکوشند شرایط امروز ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی – که بیتردید کارنامهای آکنده از سرکوب، فساد و جنایت دارد – را با وضعیت پیش از انقلاب مقایسه کنند و از دل این مقایسه به این نتیجه برسند که راهحل، بازگشت به دوران سلطنت است. این رویکرد اما عامدانه یک واقعیت اساسی را نادیده میگیرد: آنچه در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ رخ داد، حاصل توطئه یا خطای لحظهای نبود، بلکه برآمده از مجموعهای از بحرانهای عمیق اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بود که زندگی بخشهای وسیعی از جامعه را به بنبست رسانده بود.
امروز سلطنت طلبی و سلطنت طلبان نه به عنوان یک بدیل واقعی، بلکه عمدتا به مثابه نیرویی تفرقهافکن و پروواکاتیو عمل میکند که هدف اصلی آن بیاعتبار کردن مبارزه برای سرنگونی رژیم موجود است. وقایع مشهد در مراسم یادبود خسرو علی کردی یک بار دیگر، یا شاید دقیقتر بتوان گفت به عنوان فرصتی تازه، این پرسش را پیش میکشد که چرا انقلاب ۵۷ به وقوع پیوست و چرا شاهپرستی و سلطنتطلبی، به عنوان یک آلترناتیو جدی برای دوران پس از جمهوری اسلامی، چیزی جز توهم گروهی با نوستالژی کودکانه نسبت به دورانی سپری شده نیست. پرسش اصلی این است: آیا ممکن است جامعه به طور جمعی دچار فراموشی شده باشد؟
یکی از عوامل بسیار مهم انقلاب ۱۳۵۷، وضعیت اجتماعی و اقتصادی نابرابر جامعه ایران بود؛ در شرایطی که رژیم پهلوی از رشد اقتصادی و مدرنیزاسیون سخن میگفت، بخشهای وسیعی از جامعه در فقر نسبی و ناامنی معیشتی بهسر میبردند و شکاف طبقاتی بطور فزایندهای تعمیق میشد، بهگونهای که ثروتهای کلان در دست اقلیتی محدود و نزدیک به دربار و ساختار قدرت متمرکز شده بود. اصلاحات از بالا، بدون مشارکت واقعی نمایندگان مردم، نهتنها به بهبود پایدار زندگی اکثریت منجر نشد، بلکه بیعدالتیهای تازهای تولید کرد که یکی از نتایج مستقیم آن گسترش حاشیهنشینی بود. مهاجرت گسترده روستاییان پس از اصلاحات ارضی و اسکان آنان در زاغهها و سکونتگاههای غیررسمی پیرامون شهرها، لایهای اجتماعی پدید آورد که در فقر شدید، محرومیت از خدمات شهری و بیثباتی زندگی میکرد و توسعه نابرابر و نمایشی رژیم، خشم انباشته آنان را به اعتراضات خودجوش و معیشتی بدل ساخت. برخورد امنیتی و خشن حکومت با این اعتراضات – از تخریب زاغهها و اخراجهای ناگهانی تا سرکوب و تحقیر – نهتنها مسئله فقر و حاشیهنشینی را حل نکرد، بلکه مطالبات اقتصادی را به نفی کلی رژیم پیوند زد و حاشیهنشینان را در سالهای ۵۶ و ۵۷ به نیرویی فعال در خیابان و یکی از شتابدهندههای اجتماعی انقلاب ۱۳۵۷ تبدیل کرد.
در پی اصلاحات ارضی بخش بزرگی از دهقانان و روستاییان به نیروی کار ارزان و بیثبات شهری بدل شدند. این جمعیتِ کندهشده از زمین، در کارخانهها، پروژههای عمرانی، صنایع نفت، راهآهن، بنادر و خدمات شهری جذب شد و به تدریج طبقهای را شکل داد که از یک سو فاقد امنیت شغلی، تشکل مستقل و حقوق صنفی بود و از سوی دیگر مستقیما با نظم استبدادی و سرمایهداری دولتی پهلوی در تماس روزمره قرار داشت. این طبقه کارگری نوپا، که امکان بیان مطالبات خود را از هر مسیر قانونی و صنفی از دست داده بود، در سالهای پایانی رژیم پهلوی از سطح نارضایتی پراکنده به کنش جمعی ارتقا یافت. اعتصابات سراسری، بهویژه در صنعت نفت، حملونقل و بخشهای کلیدی اقتصاد، ضربه نهایی را به رژیمی وارد کرد که مشروعیت اجتماعیاش پیشتر فروریخته بود اما هنوز بر دستگاه سرکوب و درآمدهای نفتی تکیه داشت. بدون ورود سازمانیافته و فلجکننده این طبقه به صحنه انقلاب، سرنگونی رژیم پهلوی نه به این سرعت و نه با این قطعیت ممکن بود.
یکی دیگر از دلایل اصلی خیزش انقلابی مردم، وجود ساواک بود. ساواک فقط یک سازمان اطلاعاتی نبود، بلکه ستون فقرات یک نظام سیاسی مبتنی بر ترس، کنترل و خاموش کردن هر صدای مخالف به شمار میرفت. در چنین سیستمی، هر نوع فعالیت سیاسی مستقل، هر تلاش برای تشکلیابی، و حتی کوچکترین اعتراض صنفی یا فکری با خشنترین اشکال سرکوب پاسخ داده میشد. زندان، شکنجه، تبعید و حذف فیزیکی ابزارهای عادی حکومت بودند، نه استثناهای موقتی.
اما ساواک خود محصول یک واقعه تعیینکننده دیگر بود: کودتای ۲۸ مرداد. رژیم پهلوی مشروعیت سیاسی خود را نه از اراده مردم، بلکه از سرنگونی یک دولت منتخب در یک پروسه کاملا شفاف و قابل قبول برای دوره خودش به دست آورد. دولت مصدق با دخالت مستقیم دولتهای انگلیس و آمریکا و با نقش فعال دستگاههای جاسوسی مانند CIA سرنگون شد. پس از این کودتا، شاه دیگر حتی تظاهر به اتکا به مردم را کنار گذاشت و آشکارا بر حمایت قدرتهای خارجی و دستگاه امنیتی داخلی تکیه کرد. این پیوند میان استبداد داخلی و سر کار آمدن رژیم استبداد توسط توطئه و کودتا یکی از ریشههای عمیق نفرت عمومی از رژیم بود.
ساختار ارباب و رعیتی، چه در شکل سنتی و چه در قالبهای مدرنتر اداری و اقتصادی، همچنان بر جامعه حاکم بود. قدرت بر پایه اطاعت کور، وابستگی شخصی و بهرهمندی از امتیازهای تحمیلی شکل گرفته بود، نه بر اساس حق و قانون. مردم انقلاب کردند تا به این سیستم فکری و عملی پایان دهند؛ سیستمی که در آن انسان نه شهروند، بلکه تابع و فرمانبر تلقی میشد.
از سوی دیگر، فقدان آزادی بیان و آزادیهای سیاسی نقش تعیینکنندهای در انباشت نارضایتی داشت. مطبوعات مستقل وجود نداشتند، احزاب واقعی اجازه فعالیت نداشتند و هر نوع نقد بر این وضعیت به سرعت سرکوب میشد. حتی اصلاحطلبترین صداها نیز، که با تشریفات خاص و احترام به سلطنت و شخص شاه ابراز میشد، یا حذف میشدند یا ناچار به سکوت. در چنین فضایی، امکان اصلاح تدریجی از درون نظام عملا منتفی شده بود و جامعه به سوی یک گسست انقلابی سوق داده میشد.
شاهپرستان معمولا زمانی که با پرسشهای جدی درباره ماهیت خودکامه و سرکوبگر حکومت پهلوی، نقش ساواک و نظام شکنجه و حذف مخالفان روبهرو میشوند، عقبنشینی تاکتیکی میکنند و با ارجاع به “سلطنتهای اروپایی” میکوشند چهرهای نرمال، مشروطهخواهانه و بیخطر از آن نظام ترسیم کنند. اما این قیاس آگاهانه گمراهکننده است، زیرا همان کسانی که از مدلهای اروپایی سخن میگویند، در عمل و در نمایشهای آشکارا فاشیستی خود، از چهرههایی چون پرویز ثابتی- نماد سرکوب، بازجویی و شکنجه در ساواک – رونمایی میکنند، شعارهای حذفگرایانهای مانند “مرگ بر مجاهد و چپی” سر میدهند و حتی با وقاحت اعلام میکنند که ساواک “کم کشت”. این تناقض عریان نشان میدهد که مسئله نه دفاع از سلطنت مشروطه، بلکه حسرت یک قدرت عریان، خشن و بیمهار است؛ قدرتی که مخالف را نه رقیب سیاسی، بلکه دشمنی میبیند که باید سرکوب، حذف و نابود شود.
امروز که سلطنتطلبی تلاش میکند با پاک کردن این حافظه تاریخی خود را بازسازی کند، بازخوانی دلایل انقلاب اهمیتی دوچندان پیدا میکند. جامعهای که فراموش کند چرا به پا خاست، در معرض تکرار همان چرخههای سلطه و سرکوب قرار میگیرد. یادآوری انقلاب ۵۷ نه به معنای دفاع از آنچه پس از آن رخ داد، بلکه به معنای دفاع از حق مردم برای رهایی از استبدادی است که دیگر قابل تحمل نبود.
انقلاب ۵۷ گواه این واقعیت است که رژیمهایی که بقای خود را بر زور، اتکا به قدرتهای خارجی و حذف سیستماتیک جامعه بنا میکنند ــ حذف و سرکوبی که هدف آن تأمین نیروی کار ارزان، انباشت سود و چپاول بیمهار است و از ویژگیهای سلطنتهای غیراروپایی بهشمار میآید ــ حتی اگر برای مدتی طولانی پایدار بمانند، در نهایت زیر فشار تناقض و اعتراضات انباشته شده و روزافزون سرنگون می شوند. این پروسه سرنگونی زمانی رخ میدهد که حافظه جمعی بر ترس غلبه کند و جامعه بار دیگر خود را نه بهعنوان تابع، بلکه بهمثابه فاعل تاریخ بازشناسد.
آیا نسلی که امروز عزم جزم کرده که رژیم جمهوری اسلامی را بیاندازد، به ساواک و تاریخ واقعی قبل از انقلاب تن خواهد داد؟ بعید میدانم کسی با عقل سالم به چنین چیزی رضایت بدهد!
حزب کمونیست کارگری ایران وب سایت رسمی حزب کمونیست کارگری ایران