جنگ، حزب، و جنگ با حزب! حمید تقوائی

موضع و سیاست حزب ما در قبال جنگ ٣٩ روزه با نقد و مخالفت نیروهای چپ غیر سیاسی، بخصوص دوستانی که مدتهاست امرشان را حمله به حزب قرار داده اند، مواجه شد. برخی نیز که مخالفت دیرینه و هیستریکی با حزب دارند با انگ پرو اسرائیلی و پرو آمریکایی به حزب ما “اظهار لطف” میکنند. این دوستان در واقع با پرچم نه به جنگ با جمهوری اسلامی، به جنگ حزب ما آمده اند.

این نوع مخالفتها و انگ زدنها ریشه در تبیین و دیدگاههای سیاسی این دوستان دارد. همان نیروهائی که ترور اسماعیل هنیه رهبر حماس در تهران را محکوم کردند، به جانشین او، یحیی سنوار، لقب چه گوارای خاورمیانه دادند، و در جنگ اوکراین علنا در کنار پوتین قرار گرفتند، اکنون در مقابل حزب ما صف کشیده اند. مساله بر سر جنگ و مذاکره نیست بلکه “آنتی امپریالیسم” مسخ شده ای است که حزب توده و اکثریت نماینده صریح و رسوای آن هستند. بحث بر سر ورژن چپ نابودی”شیطان بزرگ” و بدریا ریختن “رژیم اشغالگر قدس” است. و این گرایش فقط به اپوزیسیون ایران محدود نیست بلکه دامنه ای جهانی دارد. حزب اس دبلیو پی در انگلیس که همواره علنا از حماس و حزب الله حمایت کرده است یک نمونه بارز آنست. چپهای مخالف “اسلام هراسی” و طرفدار نسبیت فرهنگی نیز طیف دیگری از همین جریان هستند.

در جریان انقلاب زن زندگی آزادی این دوستان پشت هر موضع گیری و حمایت دولتها و پارلمانها از جنبش مهسا( حمایت صریح جاستین ترودو نخست وزیر وقت کانادا از انقلاب زن زندگی آزادی، در لیست تروریستی قرار دادن سپاه بوسیله دولت آمریکا و کانادا، اعطای جایزه “گرمی” به شروین حاجی پور بوسیله جیل بایدن همسر رئیس جمهور وقت آمریکا، حتی حرکت اعتراضی یک نماینده زن پارلمان اروپا که در حمایت از جنبش مهسا موی خود را قیچی کرد و …) دنبال “توطئه آلترناتیو سازی امپریالیستی” و کاسه زیر نیم کاسه گشتند و حتی اصالت جنبشی که “چنین حامیانی” داشته باشد را زیر سئوال بردند. از نظر این نیروها هر مخالفتی با “امپریالیستها”، و در راس آنان دولت آمریکا، قابل حمایت است و هر سیاست و موضع این دولتها سزاوار مخالفت و محکومیت. اگر در ادبیات این نیروها کلمه آمریکا را با “شیطان بزرگ” و اسرائیل را با رژیم “اشغالگر قدس” عوض کنید به ادبیات و تبلیغات نوع جمهوری اسلامی میرسید. چپ محور مقاومتی اسم با مسمائی برای این نیروها است.

برخورد به جنگ اخیر ( و همچنین به جنگ ١٢ روزه) نیز نمونه دیگری از این نوع مواضع چپ محور مقاومتی است. هدف نقد و اعتراض این نیروها در طول جنگ حمله آمریکا و اسرائیل “علیه ایران” بود. ناگهان جمهوری اسلامی تبدیل شد به قربانی تجاوزگری امپریالیستها! ٤٥ سال جنایت حکومتی که تنها دو هفته قبل از جنگ نزدیک به ٤٠ هزار نفر را در ده ها شهر ایران به گلوله بسته بود یکباره فراموش شد و یا تحت الشعاع “حمله به ایران” به حاشیه رانده شد و قطع فوری جنگ تبدیل شد به شعار و محور اصلی مواضع و تبلیغات این دوستان. از کنار کشته شدن خامنه ای و لاریجانی و ده ها نفر دیگر از سران جنایتکار حکومت گذشتند و برای تخریب زیرساختها سنگ به سینه زدند. در خیابانهای شهرهای ایران، مردمی که به کشتار دیماه با شعار “دشمن ما همین جاست” و با رقص سوگ پاسخ داده بودند، مرگ خامنه ای را با رقص و شادی جشن گرفتند و دوستان محور مقاومتی ما در خیابانهای شهرهای اروپا علیه اسرائیل و آمریکا و با شعار قطع فوری جنگ به خیابان آمدند. و البته تلاش کردند صف خود را از حامیان جمهوری اسلامی و دیگر “ضد امپریالیست” هایی که با پرچم جمهوری اسلامی به خیابان آمده بودند جدا کنند.

از نظر متد مشکل این دوستان اینست که جنگ را نه بر اساس سیاستهائی که به آن شکل داده، بلکه بر اساس طرفین درگیر در جنگ قضاوت میکنند. از نظر اینان جنگ بین دولتها، چون همه دولتها بورژوئی هستند، همیشه و فی النفسه ارتجاعی است. بویژه کافی است تا یکی از این طرفین یک دولت امپریالیستی باشد تا جنگ یکسره ارتجاعی اعلام بشود. اما از نظر چپ سیاسی در قبال هر جنگی باید با تحلیل مشخص از شرایط مشخص همان جنگ موضع گرفت. معیار سیاست مشخصی است که به جنگ منجر شده است. مثلا جنگ اسرائیل در غزه کاملا از جنگ آن کشور علیه جمهوری اسلامی متفاوت است. اولی به بهانه جنگ با نیروهای تروریست اسلامی سیاست پاکسازی قومی مردم فلسطین را دنبال میکند و دومی بدنبال “پاکسازی” سر مار اسلام سیاسی از منطقه است. اولی تماما ارتجاعی است و باید قاطعانه محکوم شود ولی دومی نه ارتجاعی است و نه قابل محکوم کردن. همانطور که جنگ آمریکا و متحدینش با داعش و بیرون راندن آن از موصل را نمیتوان محکوم کرد. جنگ آمریکا با طالبان در افغانستان نیز همین خصوصیت را داشت.

نمونه دیگر جنگ ویتنام است که از یک سو ادامه سیاست حفظ سلطه امپریالیستی فرانسه و سپس آمریکا بر این کشور و ازینرو ارتجاعی بود و از سوی دیگر رهائی از این سلطه و مترقی و قابل حمایت. جنگهائی هم از هر دو سو ارتجاعی هستند مثل جنگ جهانی اول. بر این مبنا بود که لنین در برخورد به اولین جنگ جهانی شعار تمام تفنگها بطرف دولت خودی را مطرح کرد. اما در جنگ جهانی دوم که خلاصی از فاشیسم هیتلری به مساله محوری جنگ تبدیل شد شعار تبدیل جنگ به جنگ داخلی موضوعیتی نداشت و نیروهای چپ و آزادیخواه از جبهه متفقین علیه فاشیسم آلمان حمایت میکردند.

نمونه متاخرتر جنگ اوکراین است که از جانب روسیه سلطه گرانه و از جانب اوکراین بر حق و قابل حمایت است. برخورد به همین نمونه آخر نشان میدهد که چپ محور مقاومتی تا چه حد از واقعیات دور است و تا چه حد دنیا را وارونه می بیند. در اینجا نیز حمایت نیروهای ناتو از اوکراین چپ محور مقاومتی را در کنار پوتین قرار داده است. اینکه هدف پوتین توسعه طلبانه و الحاق بخشی از اوکراین به روسیه است، اینکه پوتین عظمت طلبی و توسعه طلبی روس را نمایندگی میکند، نماینده دیکتاتوری اولیگارشی مالی در روسیه است، و مهمتر از همه (مهمتر از دید چپ ایران) حامی و هم جبهه نظامی سیاسی اقتصادی جمهوری اسلامی است و دستش به همراه رژیم تا آرنج به خون مردم ایران و سوریه آغشته است، در دیدگاه چپ محور مقاومتی هیچ جایگاهی ندارد. آنتی امپریالیسم این دوستان روسیه را شامل نمیشود، محور “شیطان بزرگ است” و بس. این نوع خارجی ستیزی، تماما ناسیونالیستی و برای چپ مکتبی ایران بخشی از سندروم کودتای ٢٨ مرداد است که حتی آنتی امپریالیسم را به ضد آمریکائیگری تقلیل داده است. از این نقطه نظر نیز دیدگاه چپ محور مقاومتی با جمهوری اسلامی مشابهت زیادی دارد.

اما هر که بخواهد تحلیل درستی از جنگ داشته باشد باید سیاستهائی که به جنگ منجر شده را محور تبیین خود قرار بدهد. سیاست اعلام شده آمریکا و اسرائیل در این جنگ عبارتست از توقف غنی سازی، عدم حمایت از نیروهای نیابتی و محدود کردن موشکهای بالستیک حکومت. این شرایط خواست مردم ایران هم هست. مردم نیز در این پروژه های اسلامی تروریستی جمهوری اسلامی منفعتی ندارند و بارها شعار داده اند جنگ افروزی را رها کن فکری بحال ما کن.

طبعا آمریکا و اسرائیل در مقابله با جمهوری اسلامی و نیروهای نیابتی اش بدنبال گسترش نفوذ منطقه ای خود هستند. همانطور که جمهوری اسلامی هم بدنبال گسترش نفوذ منطقه ای خود است. اما روشن است که جنگ بدون آمریکا و اسرائیل ستیزی جمهوری اسلامی نمیتوانست رخ بدهد. در این تردیدی نیست که اگر جمهوری اسلامی به شرایط آمریکا تن میداد نه جنگ ١٢ روزه اتفاق می افتاد و نه جنگ ٣٩ روزه. این جنگها را نه سلطه طلبی امپریالیست آمریکا بلکه ضدآمریکائی گری حکومتی آفرید که ٤٠ سال است بر طبل مرگ بر “شیطان بزرگ” و بدریا ریختن “رژیم اشغالگر قدس” میکوبد و از این غربستیزی اسلحه ای برای سرکوب مردم در ایران ساخته است.

موضع گیری حزب ما در قبال جنگ بر واقعیات فوق مبتنی است. ما نفس حمله آمریکا و اسرائیل را محکوم نکردیم. ما حذف خامنه ای و لاریجانی و سران رژیم را به نفع مبارزات مردم ایران میدانیم و در عین حال هرجا و هر اندازه جنگ به جان و مال مردم صدمه بزند آنرا محکوم میکنیم. جمهوری اسلامی اکنون با از دست دادن خامنه ای و رده های بالای سپاه و بسیج و با انهدام مراکز و صنایع نظامی اش بسیار ضعیف تر از قبل از این جنگ است و این زمینه تعرض و گسترش جنبش انقلابی مردم برای سرنگونی حکومت را بیش از پیش فراهم میکند.

برخی از نیروهای سیاسی علی الاصول هر جنگی را عامل کشتار و خرابی میدانند و با نفس هر جنگی از جمله جنگ اخیر مخالفت میکنند. این نیروها عمدتا جمهوریخواهان خشونت پرهیزی هستند که حتی تعرض مسلحانه به رژیم را نیز محکوم میکنند و خواهان گذار مسالمت آمیز از حکومت هستند. این یک نوع پاسیفیسم غیر سیاسی است که ظاهری اومانیستی و صلح طلبانه دارد اما حتی در انساندوستی اش نیز پیگیر و منسجم نیست. اگر نیروئی واقعا بخاطر خشونت پرهیزی و گرایشات انساندوستانه ضد جنگ باشد باید برای سرنگونی جمهوری اسلامی مبارزه کند. چرا که این رژیم است که عامل و علت اصلی برپایی جنگ و کشتار مردم ایران است. در شرایط مشخص سیاسی ایران هر صلح طلب واقعی و پیگیری باید سرنگونی طلب باشد چرا که تا زمانی که جمهوری اسلامی با سیاست هویتی غربستیزانه اش بر سر کار است جنگ و تنش و فضای جنگی نیز ادامه خواهد داشت. حتی با شعار “نه به جنگ نه به جمهوری اسلامی” که مساله را بنوعی ٥٠/٥٠ مطرح میکند این واقعیت پنهان میماند که عامل جنگ افروزی جمهوری اسلامی است. “نه به جنگ” در واقع در گرو “نه به جمهوری اسلامی” است. این سرنگونی جمهوری اسلامی است که بطور واقعی به تنش و فضای جنگی و چرخه جنگ-مذاکره- جنگ، که تا کنون دو اپیزود آنرا تجربه کرده ایم، خاتمه خواهد داد، ولی عکس قضیه درست نیست. ختم جنگ به معنی ختم جمهوری اسلامی نیست. همانطور که آتش بس بین دولتهای متخاصم به معنی آتش بس جنگ مردم با حکومت نیست.

رکن دیگر سیاست ما تمرکز بر سرنگونی رژیم در هر شرایطی است. جنگها عموما به احساسات ناسیونالیستی دامن میزنند و نوعی احساس عمومی حمایت یا لااقل عدم مخالفت با دولت خودی در “مقابل دشمن خارجی” را در جامعه شکل میدهند. در جنگ بین دولتها معمولا جنگ بین طبقات حاشیه ای میشود و جنگ علیه دشمن خارجی همه چیز را تحت الشعاع قرار میدهد. جمهوری اسلامی نیز تلاش کرده است در دو دوره جنگ اخیر به این گرایش ملی میهنی و اتحاد در برابر دشمن دامن بزند. البته جنگ مردم علیه جمهوری اسلامی چنان قطبی و آشتی ناپذیر شده است که اینگونه تلاشهای حکومت بجائی نمیرسد اما در مورد احزاب و جنبشها قضیه فرق میکند. احزاب جمهوریخواه و حتی برخی از نیروهای چپ که موضع مخالفت با “حمله به ایران” را اتخاذ کردند عملا تبلیغات علیه رژیم را به حاشیه راندند. در این میان موضع رضا پهلوی و جریان سلطنت طلب متفاوت بود. این جریان به مدافع دو آتشه حمله نظامی و جنگ تبدیل شد با این خیال که قرارست “پرزیدنت ترامپ” و “بی بی” رژیم چنج کنند و آنانرا به تخت بنشانند. این جنگ طلبی شاهی ها هم یکی از دلایل موضعگیری نیروهای ضد سلطنت علیه جنگ بود.

اما نیروها و احزاب چپ، انقلابی و آزادیخواه شاخصها و معیارهای دیگری دارند. این نیروها هر تحولی از جمله جنگ بین دولتها را اساسا با معیار جنگ مردم با حکومت می سنجند. ارزیابی جنگ ٣٧ روزه با این معیار حساب ما را هم از پادشاهی خواهان جنگ طلبی که به رژیم چنج امید بسته بودند جدا میکند و هم از جمهوریخواهان و یا چپهائی که اساس سیاست و تبلیغاتشان مخالفت با جنگ بود. ما در دل جنگ جمهوری اسلامی را، هم بعنوان مسئول این جنگ و هم سرکوب کننده مردم حتی در شرایط جنگی، آماج تبلیغات و افشاگریهای خود قرار دادیم. تنها این سیاست میتواند سرنگونی طلبی و نفرت عمومی مردم از رژیم و شعار “دشمن ما همین جاست” را در زیر بمبارانها نمایندگی کند. تنها این سیاست میتواند مردمی را نمایندگی کند که با رقص و شادی از کشته شدن خامنه ای استقبال کردند. این موضع را نه با جنگ طلبی و نه صلح طلبی نمیتوان توضیح داد. گر بخواهیم در یک کلمه بیان کنیم موضع ما شکست طلبی است. ما خواهان شکست جمهوری اسلامی در جنگ بین دولتها هستیم چون این امر جنگ مردم علیه جمهوری اسلامی را تقویت میکند. جمهوری اسلامی هر نوع مشروعیت و حقانیتی بعنوان حکومت ایران را ازدست داده است. آنچه از نظر مردم ایران کاملا مشروع است ضربه نظامی به این حکومت است: از کشتن رهبران ومقاماتش تا انهدام نیروهای انتظامی و مراکز و صنایع تسلیحاتی اش! چرا که جمهوری اسلامی نماینده مردم ایران نیست، قاتل آنها است.

آخرین نکته اینکه دوستانی از ما می پرسند آیا مخالف آتش بس هستید؟ آیا میخواهید جنگ دوباره سر بگیرد؟ و یا بعضا با این نیش و کنایه که آیا از آتش بس ناراحت نیستید؟! پاسخ ما به این نوع سئوالات روشن و صریح است. ما نه خواهان جنگ هستیم و نه خواستار صلح و نه خواهان مذاکره و سازش و معامله با جانیان حاکم بر ایران. خواست و انتظار ما از دولتها و ارگانهای جهانی، همانطور که همیشه اعلام کرده ایم، طرد جمهوری اسلامی و بایکوت سیاسی و دیپلماتیک و ورزشی و هنری آنست. این بهترین و موثرترین اقدامی است که دولتها و ارگانهای بین المللی، و هر نیروئی که مدعی دفاع از حقوق بشر و دموکراسی است، برای خلاصی از شر جمهوری اسلامی میتواند انجام دهد. این رویه دیگری از شکست طلبی ما است: جنگ و سازش نکنید، بایکوت کنید.

٣١ فروردین ١٤٠٤، ١٩ آوریل ٢٠٢٦

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *