ترامپ و بازگشت شبح کمونیسم- کاظم نیکخواه

سخنرانی ترامپ در روز استقلال آمریکا (۴ ژوئیه) قابل توجه جدی است. بخش مهمی از سخنان او نه درباره اقتصاد، نه درباره سیاست خارجی و نه حتی درباره رقبای انتخاباتی‌اش، بلکه علیه کمونیسم بود. او از “تهدید کمونیسم” سخن گفت و جامعه آمریکا را به جنگ با آن فراخواند.

رابرت رایش استاد دانشگاه می‌گوید “ترامپ [در انتخابات میان‌دوره‌ای که درپیش است] نمی‌تواند درباره اقتصاد صحبت کند، زیرا قیمت‌ها همچنان سریع‌تر از دستمزدها در حال افزایش است، به این معنا که اکثر مردم ایالات متحده آمریکا فقیرتر می‌شوند. او نمی‌تواند درباره سیاست خارجی سخن بگوید، زیرا جنگ او در ایران به یک فاجعه تبدیل شده، تعرفه‌های گمرکی‌اش کاملاً شکست خورده‌اند و به‌وضوح نتوانسته است جنگ اوکراین را “در روز اول” به پایان برساند. او نمی‌تواند درباره مهاجرت حرف بزند، زیرا یورش‌ها و اخراج‌های دسته‌جمعی او به‌شدت نفرت‌انگیز شده‌اند”.

اما این اتفاق تصادفی نیست. وقتی یک رئیس‌جمهور در قدرتمندترین کشور سرمایه‌داری جهان ناگهان کمونیسم را به دشمن شماره یک تبدیل می‌کند، معنایش این است که از چیزی عمیق‌تر هراس دارد؛ از رشد نارضایتی اجتماعی، از اعتراض مردم و از گسترش خواست برابری.

ترامپ به خوبی می‌بیند که جامعه آمریکا آرام نیست. میلیون‌ها نفر از وضعیت موجود ناراضی‌اند. اعتراض علیه محدود شدن آزادی‌ها، علیه نژادپرستی، علیه سیاست‌های ضد مهاجرتی، علیه کاهش خدمات اجتماعی و علیه شکاف عظیم میان ثروت و فقر، به بخشی از زندگی سیاسی آمریکا تبدیل شده است. او نمی‌تواند این واقعیت ها را انکار کند؛ بنابراین تلاش می‌کند آن را به “نفوذ کمونیسم” نسبت دهد و رقبای خود را با انگ کمونیسم عقب براند.

این همان سیاست قدیمی همه جریان‌های ارتجاعی است: هر زمان مردم برای آزادی، برابری و عدالت به میدان می‌آیند، به جای پاسخ دادن به مطالبات آنان، یک دشمن خیالی ساخته می‌شود. امروز این دشمن، “کمونیسم” نام دارد.

ترامپ و متحدان راست افراطی‌اش حتی شهرداران و فرمانداران دموکرات و مترقی آمریکا را به دلیل دفاع از حقوق مهاجران، مخالفت با سرکوب و دفاع از آزادی‌های مدنی، “کمونیست»” می‌نامند. در قاموس آنها، دفاع از انسان جرم است؛ دفاع از پناهنده کمونیسم است؛ دفاع از بیمه درمانی، آموزش عمومی، تأمین اجتماعی و برابری نیز کمونیسم است.

اما مشکل ترامپ بیش از آنکه به‌طور مشخص با کمونیسم، مارکس یا احزاب کمونیست باشد، با واقعیات زمینی‌تری است. مشکل او با هر مطالبه‌ای است که سود و قدرت سرمایه‌داران را به چالش بکشد. هر جا سخن از برابری باشد، هر جا صحبت از رفاه عمومی باشد، هر جا انسان‌ها خواهان زندگی بهتر باشند، راست افراطی فریاد می‌زند: “کمونیسم!”

طنز تلخ ماجرا اینجاست که همین جریان‌ها حتی پاپ را نیز به کمونیست بودن متهم می‌کنند، فقط به این دلیل که خواستار رفتار انسانی با پناهندگان و احترام به کرامت انسان‌ها شده است. برای راست افراطی، هر صدای انسان‌دوستانه‌ای بوی کمونیسم می‌دهد.

اما این تبلیغات دیر یا زود به دیوار واقعیت برخورد می‌کند. مردم برای آزادی، برای امنیت شغلی، برای مسکن، برای درمان، برای آموزش، برای بازنشستگی مناسب و برای زندگی شایسته مبارزه می‌کنند. این خواسته‌ها را نمی‌توان با برچسب “کمونیسم” از میان برد. نمی‌توان میلیون‌ها انسان را متقاعد کرد که از حقوق خود صرف‌نظر کنند، فقط چون ترامپ از واژه کمونیسم می‌ترسد. برعکس این نوع تبلیغات توجه دادن به مضمون انسانی کمونیسم است.

واقعیت این است که سرمایه‌داری امروز، با گسترش فقر، نابرابری، بی‌ثباتی اقتصادی و بحران‌های پی‌درپی، مردم را به سوی جستجوی راه‌حل‌های ریشه‌ای سوق می‌دهد. اگر امروز دوباره نام مارکس و کمونیسم در بالاترین سطوح سیاست آمریکا مطرح شده، علتش بیش از آن که تبلیغات کمونیست‌ها باشد؛ بن بست و بحران سرمایه‌داری است. بحران نظامی که مولتی‌میلیاردر عمیقا فاسد و نازل و دزدی مثل ترامپ را در راس جامعه قرار می‌دهد.

کمونیسم مارکس یک آرمان ساده اما عمیق را نمایندگی می‌کند: جامعه‌ای که در آن آزادی واقعی، برابری واقعی و رفاه همگانی حق همه انسان‌ها باشد، نه امتیاز اقلیتی بی‌نهایت ثروتمند. این آرمان را نمی‌توان با پرونده‌سازی، تبلیغات یا احیای فضای جنگ سرد نابود کرد. حتی اگر همه احزاب کمونیست هم از میان بروند، تا زمانی که استثمار، تبعیض، فقر و بی‌عدالتی وجود دارد، انسان‌ها بار دیگر پرچم آزادی و برابری را بلند خواهند کرد.

به همین دلیل، حمله امروز ترامپ به کمونیسم بیش از آنکه نشانه قدرت او باشد، اعتراف به یک حقیقت است: سرمایه‌داری آمریکا از رشد خواست برابری و عدالت اجتماعی هراس دارد. آن‌ها از خودِ واژه “کمونیسم” نمی‌ترسند؛ از جامعه‌ای می‌ترسند که در آن انسان بر سود، آزادی بر سرکوب و برابری بر امتیاز طبقاتی پیروز شود.

ترامپ با حمله به کمونیسم، در واقع اعتراف می‌کند که حتی پس از فروپاشی بلوک شرق، شبحی که مارکس از آن سخن می‌گفت همچنان بر فراز جهان سرمایه‌داری در گردش است؛ شبح مطالبه آزادی، برابری و رهایی انسان!