جدید ترین

بحران سیاست؛ چرا راست افراطی پیشروی می‌کند؟ سیاوش آذری

بحران سرمایه یا بحران سیاست؟

پیشروی راست افراطی در سال‌های اخیر، از پیروزی‌های انتخاباتی احزاب ناسیونالیست در اروپا و قدرت‌گیری دوباره ترامپ در آمریکا تا شورش‌های ضد مهاجران در ایرلند و بریتانیا، معمولاً با مجموعه‌ای از عوامل سیاسی، فرهنگی یا روان‌شناختی توضیح داده می‌شود؛ از بحران مهاجرت و ناامنی اقتصادی گرفته تا شبکه‌های اجتماعی، پوپولیسم، ملی‌گرایی یا ضعف احزاب سنتی. هر یک از این عوامل بخشی از واقعیت را توضیح می‌دهند، اما هیچ‌یک به این پرسش اساسی پاسخ نمی‌دهد که چرا این پدیده‌ها دقیقاً امروز چنین نیروی سیاسی عظیمی پیدا کرده‌اند.

پرسش واقعی این نیست که چرا راست افراطی رشد می‌کند، بلکه این است که چرا بحران سرمایه‌داری، بیش از پیش، در قالب سیاست راست افراطی بیان می‌شود. بحران اقتصادی به‌خودی‌خود نه راست است و نه چپ؛ نه ناسیونالیست است و نه جهان‌وطن؛ نه مذهبی است و نه سکولار. بحران، پیش از آنکه به نیرویی سیاسی تبدیل شود، صرفاً تضادی در شیوه بازتولید جامعه سرمایه‌داری است. آنچه به بحران جهت سیاسی می‌دهد، نه خود بحران، بلکه شکل سیاسی‌ای است که آن را نمایندگی و سازمان‌دهی می‌کند.

از همین‌جا باید میان بحران سرمایه و بحران سیاست تمایز گذاشت. آنچه امروز در بسیاری از کشورهای جهان شاهد آن هستیم، صرفاً تشدید بحران‌های اقتصادی، کاهش سطح زندگی، ناامنی شغلی یا فروپاشی خدمات اجتماعی نیست. آنچه هم‌زمان در حال وقوع است، بحران در شیوه‌های سیاسی‌ای است که تاکنون این تضادها را مدیریت می‌کردند. به بیان دیگر، سرمایه‌داری تنها با بحران اقتصادی روبه‌رو نیست؛ با بحران شکل‌های سیاسی بازنمایی و مدیریت همین بحران نیز روبه‌روست.

در چنین شرایطی، پرسش دیگر این نیست که چرا راست افراطی پیشروی می‌کند، بلکه این است که چه خلأیی را پر می‌کند. زیرا هیچ نیروی سیاسی در خلأ رشد نمی‌کند. هر پیشروی سیاسی، هم‌زمان، نشانه عقب‌نشینی یا غیبت شکل دیگری از سیاست نیز هست. اگر راست افراطی امروز خود را به‌عنوان زبان اعتراض، خشم و نارضایتی معرفی می‌کند، باید پرسید کدام زبان سیاسی دیگر دیگر قادر نیست این نارضایتی را بیان کند؟

دولت؛ تجسد بحران سرمایه

برای پاسخ به این پرسش، باید یک گام به عقب برداشت و خودِ دولت را موضوع بررسی قرار داد. در نگاه رایج، دولت نهادی است که برای حل بحران‌های جامعه، حفظ نظم عمومی و میانجی‌گری میان منافع متعارض به وجود آمده است. گویی جامعه، عرصه‌ای مستقل از دولت است و دولت تنها زمانی وارد عمل می‌شود که این تعادل بر هم بخورد. اما اگر چنین بود، هر بحران اجتماعی صرفاً به معنای ناکارآمدی دولت تلقی می‌شد، نه به معنای بحران خودِ دولت.

در جامعه سرمایه‌داری، دولت بیرون از مناسبات اجتماعی قرار ندارد؛ خود یکی از بنیادی‌ترین مناسبات اجتماعی است. دولت از همان لحظه‌ای پدید می‌آید که جامعه به دو قلمرو ظاهراً مستقل تقسیم می‌شود: از یک سو “جامعه مدنی”، یعنی عرصه مالکیت خصوصی، مبادله، رقابت و تولید؛ و از سوی دیگر “سیاست”، یعنی عرصه قانون، حاکمیت و اجبار عمومی. اما همین جدایی، خود یک عمل سیاسی است. آنچه دولت بعداً می‌کوشد به‌عنوان امری “طبیعی” یا “بی‌طرف” مدیریت کند، پیشاپیش محصول مداخله سیاسی خود اوست.

به همین دلیل، دولت نه درمان بحران سرمایه، بلکه شکل سیاسیِ وجود آن است. جامعه‌ای که بر رقابت، مالکیت خصوصی و انباشت سرمایه استوار است، ناگزیر به نهادی نیاز دارد که این تضادها را در قالب نظم سیاسی بازتولید کند. از این منظر، بحران سرمایه‌داری صرفاً بحرانی اقتصادی نیست که گاه‌به‌گاه به دولت سرایت کند؛ دولت، تجسد سیاسی همین بحران است.

از همین‌جا می‌توان نسبت دولت و اقتدارگرایی را نیز فهمید. اقتدارگرایی یا حتی فاشیسم را نباید صرفاً انحرافی از دولت سرمایه‌داری یا “وضعیت استثنایی” آن دانست. این گرایش‌ها، همچون امکانی بالقوه، همواره در خودِ دولت سرمایه‌داری حضور دارند؛ زیرا هرگاه سازوکارهای عادی بازتولید نظم اجتماعی دچار اختلال شوند، همان دولتی که خود را نماینده آزادی، قانون و بی‌طرفی معرفی می‌کند، بیش از پیش به اجبار، امنیتی‌کردن جامعه و تمرکز قدرت متوسل می‌شود. بنابراین، آنچه تغییر می‌کند، ماهیت دولت نیست؛ شکل بروز همان ماهیت است.

اما اگر اقتدارگرایی از درون خودِ دولت سرمایه‌داری امکان ظهور دارد، پرسش اصلی همچنان باقی است: چرا این امکان، امروز بیش از هر چیز، در قالب سیاست راست افراطی بالفعل می‌شود و نه در قالب سیاستی رهایی‌بخش؟ پاسخ این پرسش را دیگر نمی‌توان صرفاً در ساختار دولت جست؛ باید به رابطه میان بحران اجتماعی و نیروهایی پرداخت که آن را در عرصه سیاست نمایندگی می‌کنند.

چرا بحران راست می‌شود؟

اگر دولت شکل سیاسیِ بحران سرمایه است، هنوز یک پرسش اساسی بی‌پاسخ مانده است. بحران اقتصادی خودبه‌خود به سیاست تبدیل نمی‌شود. بیکاری، تورم، ناامنی شغلی، بحران مسکن یا سقوط سطح زندگی مستقیماً به خیابان، انتخابات یا جنبش‌های سیاسی ترجمه نمی‌شوند. میان بحران اجتماعی و سیاست، همواره شکلی از میانجی‌گری وجود دارد.

از همین منظر، احزاب سیاسی را نباید صرفاً سازمان‌هایی برای کسب قدرت یا شرکت در انتخابات دانست. احزاب، در معنای عمیق‌تر، شکل‌های سیاسیِ میانجی‌گریِ جنبش‌های اجتماعی‌اند. آنها نارضایتی‌های پراکنده، تجربه‌های روزمره و تضادهای واقعی جامعه را به زبان، برنامه و افق سیاسی تبدیل می‌کنند. بحران تنها زمانی به نیرویی سیاسی بدل می‌شود که در قالب چنین میانجی‌ای سازمان یابد.

در نتیجه، هیچ بحرانی ذاتاً راست یا چپ نیست. آنچه جهت سیاسی بحران را تعیین می‌کند، نیرویی است که موفق می‌شود آن را تفسیر، سازمان‌دهی و نمایندگی کند. از این منظر، پیشروی امروز راست افراطی را نباید صرفاً نتیجه قدرت سازمانی یا تبلیغاتی آن دانست؛ این پیشروی، هم‌زمان، بیانگر خلأیی در سپهر سیاست است. هر جا که نیرویی رادیکال و رهایی‌بخش نتواند بحران سرمایه را به افق آزادی و برابری ترجمه کند، نیروهای دیگری این کار را خواهند کرد.

به همین دلیل، مسئله اصلی صرفاً “ضعف چپ” نیست. مسئله این است که بخش بزرگی از آنچه امروز به نام چپ شناخته می‌شود، دیگر میانجیِ تضاد بنیادی جامعه سرمایه‌داری نیست. هنگامی که سیاست به مدیریت سرمایه‌داری، اصلاح تدریجی آن یا رقابت بر سر اداره کارآمدتر همان نظم موجود تقلیل پیدا می‌کند، میدان برای نیرویی باز می‌شود که خود را تنها صدای اعتراض معرفی می‌کند. راست افراطی دقیقاً در چنین خلأیی رشد می‌کند؛ نه به این دلیل که علت بحران را یافته است، بلکه چون موفق شده است زبان سیاسیِ بحران را تصاحب کند.

از همین‌جا می‌توان دریافت که پرسش اصلی، “چرا مردم به راست افراطی رأی می‌دهند؟” نیست. پرسش واقعی این است که چرا در شرایطی که سرمایه‌داری میلیون‌ها نفر را با ناامنی، فقر، بی‌آیندگی و بی‌ثباتی روبه‌رو کرده است، این تجربه اجتماعی بیش از آنکه در قالب سیاستی رهایی‌بخش بیان شود، در قالب سیاستی ارتجاعی سازمان می‌یابد.

از امر انتزاعی تا دشمنِ قابل‌دیدن

سلطه سرمایه، برخلاف بسیاری از اشکال پیشاسرمایه‌داری سلطه، مستقیماً به چهره یک فرد، یک قوم یا یک حکومت معین ظاهر نمی‌شود. آنچه زندگی میلیون‌ها انسان را به فقر، ناامنی، بی‌ثباتی و رقابت دائمی سوق می‌دهد، پیش از هر چیز یک رابطه اجتماعیِ انتزاعی است؛ رابطه‌ای که در آن انسان‌ها نه مستقیماً، بلکه از طریق حرکت سرمایه، ارزش، بازار و رقابت اجتماعی بر یکدیگر سلطه می‌یابند. به همین دلیل، بحران سرمایه‌داری نیز در شکل نخستین خود، بحرانی انتزاعی است.

اما سیاست نمی‌تواند با امر انتزاعی سخن بگوید. سیاست همواره به سوژه، دشمن، دوست، مقصر و عامل نیاز دارد. از همین رو، هنگامی که بحران سرمایه به عرصه سیاست وارد می‌شود، میل دارد از انتزاع به انضمام حرکت کند؛ یا دقیق‌تر، از امر انتزاعی به آنچه می‌توان “شبه‌انضمامی” نامید. یعنی به جای آنکه رابطه اجتماعیِ مولد بحران را هدف قرار دهد، آن را در قالب دشمنانی قابل‌دیدن، قابل‌نام‌بردن و قابل‌نفرت‌ورزیدن بازنمایی می‌کند.

در اینجاست که مهاجر، پناهنده، مسلمان، یهودی، “جهانی‌گرایان”، اقلیت‌های جنسی، یا هر “دیگری” مناسبی می‌تواند جایگزین رابطه انتزاعی سرمایه شود. این گروه‌ها علت بحران نیستند؛ اما در سیاست راست افراطی، به چهره قابل‌دیدن بحران تبدیل می‌شوند. راست افراطی دقیقاً از همین طریق عمل می‌کند: به جای آنکه سلطه سرمایه را توضیح دهد، برای آن چهره می‌سازد.

به همین دلیل، نژادپرستی، بیگانه‌هراسی یا ملی‌گرایی افراطی را نباید صرفاً مجموعه‌ای از پیش‌داوری‌های فرهنگی یا اخلاقی دانست. آنها پیش از هر چیز، شکل‌های سیاسیِ ترجمه یک بحران انتزاعی به دشمنانی ظاهراً انضمامی‌اند. آنچه مردم تجربه می‌کنند، واقعی است: سقوط سطح زندگی، بحران مسکن، ناامنی شغلی، تورم، فروپاشی خدمات عمومی و بی‌آیندگی. اما توضیحی که راست افراطی برای این تجربه عرضه می‌کند، رابطه واقعی را پنهان و دشمنی خیالی را جایگزین آن می‌کند.

از این منظر، موفقیت راست افراطی را نباید صرفاً با قدرت تبلیغات یا مهارت رهبران آن توضیح داد. موفقیت آن از این واقعیت ناشی می‌شود که توانسته است برای رنجی واقعی، توضیحی ظاهراً ملموس عرضه کند. انسانی که هر روز با بحران اقتصادی روبه‌روست، بسیار آسان‌تر می‌تواند از مهاجر یا همسایه خارجی خود متنفر شود تا از رابطه‌ای اجتماعی که نه چهره دارد، نه مرز می‌شناسد و نه در قالب یک فرد یا گروه معین ظاهر می‌شود.

اما همین‌جا تفاوت بنیادین سیاست کمونیستی با سیاست راست افراطی آشکار می‌شود. راست افراطی، امر انتزاعی را در قالب دشمنی شبه‌انضمامی پنهان می‌کند؛ در حالی که کمونیسم دقیقاً حرکت معکوس را انجام می‌دهد. وظیفه سیاست کمونیستی آن نیست که دشمنی تازه بیافریند، بلکه آن است که پشت همه این دشمنانِ ظاهراً انضمامی، رابطه اجتماعیِ انتزاعی‌ای را آشکار کند که آنها را به سپر بلا تبدیل کرده است. از همین رو، مبارزه کمونیستی نه با مهاجر، نه با ملت دیگر، نه با دین دیگر و نه با “دیگری” آغاز می‌شود؛ بلکه با نقد همان رابطه اجتماعی‌ای آغاز می‌شود که انسان‌ها را ناگزیر می‌کند علت فلاکت خود را در یکدیگر جست‌وجو کنند، نه در مناسباتی که بر زندگی همگان سلطه یافته است.

از دوبلین تا تهران؛ بحران واحد، زبان‌های متفاوت

اگر آنچه گفته شد درست باشد، نباید انتظار داشت که راست افراطی در همه کشورها یک چهره واحد داشته باشد. آنچه مشترک است، نه ایدئولوژی آن، بلکه کارکرد سیاسی آن است. در هر جامعه، بحران سرمایه‌داری در قالب دشمنی متفاوت صورت‌بندی می‌شود؛ بسته به تاریخ، فرهنگ، مذهب و توازن نیروهای سیاسی آن جامعه. اما در همه این موارد، یک ویژگی ثابت باقی می‌ماند: جایگزین کردن رابطه‌ای انتزاعی با دشمنی ظاهراً انضمامی.

از همین منظر، شورش‌های ضد مهاجران در ایرلند یا بریتانیا، رشد “آلترناتیو برای آلمان”، قدرت‌گیری دوباره ترامپ در آمریکا یا پیشروی احزاب راست افراطی در فرانسه و ایتالیا را نباید مجموعه‌ای از رویدادهای مستقل دانست. آنچه این پدیده‌ها را به یکدیگر پیوند می‌دهد، نه صرفاً ملی‌گرایی یا بیگانه‌هراسی، بلکه شیوه مشترک آنها در سیاسی کردن بحران سرمایه است. همه آنها به مردمی که با سقوط سطح زندگی، بحران مسکن، تورم و ناامنی شغلی روبه‌رو هستند، دشمنی قابل‌دیدن عرضه می‌کنند؛ دشمنی که می‌توان او را اخراج کرد، مجازات کرد یا از او متنفر بود، بی‌آنکه خودِ رابطه اجتماعیِ مولد این بحران به موضوع نقد و مبارزه سیاسی تبدیل شود.

جمهوری اسلامی نیز، با وجود تفاوت‌های آشکارش با دولت‌های لیبرال غرب، از همین منطق پیروی می‌کند. تفاوت در این است که اینجا “دیگری” نه مهاجر، بلکه “استکبار جهانی”، “صهیونیسم”، “نفوذ فرهنگی”، “بی‌حجابی”، “زن غرب‌زده” یا “عامل دشمن” است. همان رابطه اجتماعی‌ای که در اروپا با دشمنی نسبت به مهاجران پنهان می‌شود، در ایران در قالب دشمنی با آمریکا، اسرائیل یا حتی خودِ جامعه بازنمایی می‌شود. ایدئولوژی متفاوت است، اما سازوکار سیاسی یکسان است: بحرانی که ریشه در مناسبات سرمایه‌داری دارد، در قالب دشمنانی مشخص و قابل‌دیدن ترجمه می‌شود.

از همین رو، نباید جمهوری اسلامی را استثنایی بیرون از روندهای جهانی دانست. اگر چیزی آن را متمایز می‌کند، نه خروج از منطق دولت سرمایه‌داری، بلکه پیش‌بردن برخی گرایش‌های آن تا مرزهای نهایی‌شان است. همان‌گونه که دولت‌های اروپایی در شرایط بحران، هرچه بیشتر به امنیتی‌کردن جامعه، محدود کردن آزادی‌ها و تقویت اقتدار اجرایی روی می‌آورند، جمهوری اسلامی نیز این منطق را در شکل عریان‌تر، مذهبی‌تر و خشن‌تر آن به نمایش می‌گذارد. تفاوت در درجه است، نه در منطق.

از این منظر، رشد راست افراطی در اروپا و اقتدارگرایی مذهبی در ایران را باید دو پاسخ متفاوت به یک بحران مشترک دانست؛ بحران سرمایه‌داری جهانی و بحران شکل‌های سیاسی‌ای که تاکنون آن را مدیریت می‌کردند.

کمونیسم؛ بازگرداندن سیاست به جامعه

اگر راست افراطی تنها به این دلیل پیشروی نمی‌کند که سازمان‌یافته‌تر یا تبلیغاتش مؤثرتر است، بلکه به این دلیل که بحران سرمایه را به زبان سیاست ترجمه می‌کند، آنگاه پرسش اصلی دیگر این نیست که چگونه می‌توان با راست افراطی رقابت کرد، بلکه این است که چه سیاست دیگری قادر است همین بحران را به شیوه‌ای متفاوت صورت‌بندی کند.

پاسخ را نباید در بازگشت به دولت رفاه، اصلاحات تدریجی یا ائتلاف‌های انتخاباتی جست. این سیاست‌ها، حتی هنگامی که از شدت بحران می‌کاهند، در افق همان مناسباتی باقی می‌مانند که بحران را تولید می‌کنند. از همین رو، آنها بیش از آنکه بدیلی برای راست افراطی باشند، رقیبی بر سر شیوه اداره همان نظم موجودند.

در مقابل، کمونیسم از نقطه دیگری آغاز می‌کند. کمونیسم پیش از آنکه برنامه‌ای اقتصادی یا الگویی برای اداره دولت باشد، نقد همان جدایی‌ای است که دولت سرمایه‌داری بر آن استوار است؛ جدایی میان سیاست و جامعه، میان دولت و زندگی اجتماعی، میان انسان‌هایی که تنها در مقام شهروند با یکدیگر برابرند و در زندگی واقعی زیر سلطه مناسبات سرمایه قرار دارند.

به همین دلیل، کمونیسم نیز سیاست را از نقطه مقابل راست افراطی آغاز می‌کند. اگر راست افراطی بحران را در قالب دشمنانی ظاهراً انضمامی ترجمه می‌کند، سیاست کمونیستی می‌کوشد این پرده را کنار بزند و رابطه اجتماعی‌ای را آشکار کند که خود را پشت این دشمنان پنهان کرده است. راست افراطی، تضادهای واقعی جامعه را به جنگ انسان‌ها با یکدیگر تبدیل می‌کند؛ کمونیسم، همان تضادها را به نقد مناسباتی تبدیل می‌کند که انسان‌ها را در برابر یکدیگر قرار داده است.

از این منظر، مبارزه با راست افراطی صرفاً مبارزه با نژادپرستی، ملی‌گرایی یا اقتدارگرایی نیست؛ اینها اشکال ظهور مسئله‌اند، نه خود مسئله. تا زمانی که بحران سرمایه همچنان در قالب دشمنانی قابل‌دیدن صورت‌بندی شود، جای یک دشمن با دشمنی دیگر عوض خواهد شد، بی‌آنکه چیزی در بنیان جامعه تغییر کند. تنها هنگامی که خودِ مناسبات اجتماعیِ مولد این بحران به موضوع سیاست تبدیل شوند، می‌توان از افقی متفاوت سخن گفت.

کمونیسم دقیقاً در همین معنا، سیاستِ بازگرداندن جامعه به خودش است؛ نه از طریق حذف سیاست، بلکه از طریق الغای آن جدایی‌ای که سیاست را به قلمرویی مستقل از زندگی واقعی انسان‌ها تبدیل کرده است. اگر دولت، شکل سیاسیِ جامعه‌ای از افراد منفرد و ناگزیر از رقابت است، کمونیسم، به تعبیر مارکس، چیزی جز “انجمن آزاد انسان‌های آزاد” نیست؛ جامعه‌ای که در آن سیاست دیگر ابزار مدیریت بحران‌های سرمایه نیست، بلکه در خودِ مناسبات اجتماعی مستحیل می‌شود.

نتیجه؛ سیاست از کجا آغاز می‌شود؟

اگر آنچه گفته شد درست باشد، پیشروی راست افراطی را نباید صرفاً با شخصیت رهبران آن، قدرت رسانه‌ها، بحران مهاجرت یا ضعف احزاب سنتی توضیح داد. اینها همه عوامل مؤثرند، اما هیچ‌یک علت بنیادی نیستند. راست افراطی از آن رو پیشروی می‌کند که در شرایط بحران سرمایه‌داری، توانسته است زبان سیاسیِ نارضایتی اجتماعی را در اختیار بگیرد و آن را علیه دشمنانی ظاهراً انضمامی سازمان دهد، بی‌آنکه خودِ مناسبات اجتماعیِ مولد این بحران به موضوع سیاست تبدیل شوند.

از همین رو، مبارزه با راست افراطی نیز نمی‌تواند صرفاً مبارزه با نژادپرستی، اقتدارگرایی یا پوپولیسم باشد. تا زمانی که بحران سرمایه در قالب دشمنانی قابل‌دیدن صورت‌بندی می‌شود، هر دشمنی که کنار برود، دشمنی دیگر جای او را خواهد گرفت. مسئله اصلی نه چهره دشمن، بلکه مناسبات اجتماعی‌ای است که انسان‌ها را ناگزیر می‌کند علت فلاکت خود را در یکدیگر جست‌وجو کنند، نه در رابطه‌ای که بر زندگی همه آنان سلطه یافته است.

در نهایت، مسئله بر سر انتخاب میان راست و چپ نیست؛ بر سر دو شیوه کاملاً متفاوت فهم و سازمان‌دهی سیاست است. یک سیاست، بحران را در چهره “دیگری” مجسم می‌کند و جامعه را علیه قربانیان خود بسیج می‌سازد. سیاست دیگر، این پرده را کنار می‌زند و خودِ مناسبات اجتماعی را موضوع نقد و دگرگونی قرار می‌دهد. اگر راست افراطی سیاستِ دشمنِ قابل‌دیدن است، کمونیسم سیاستِ آشکار کردن آن رابطه انتزاعی‌ای است که پشت این دشمنان پنهان شده است.

اما از این نتیجه نباید چنین برداشت کرد که چون سرمایه رابطه‌ای اجتماعی و انتزاعی است، مبارزه با آن نیز می‌تواند مستقیماً متوجه خودِ سرمایه باشد. سرمایه، درست به دلیل انتزاعی بودنش، همواره از خلال صورت‌های سیاسی، حقوقی و نهادی معینی بر جامعه حکم می‌راند. همان‌گونه که بحران سرمایه تنها از طریق میانجی‌های سیاسی به بحران سیاست تبدیل می‌شود، مبارزه علیه سرمایه نیز ناگزیر باید از خلال همین میانجی‌ها سازمان یابد. به همین دلیل، مبارزه کمونیستی هرگز نمی‌تواند به نفی انتزاعی سرمایه یا شعارهای کلی علیه سرمایه‌داری فروکاسته شود. سرمایه را نمی‌توان مستقیماً مخاطب قرار داد؛ همان‌گونه که نمی‌توان علیه “ارزش” یا “استخراج ارزش اضافی” تظاهرات کرد. مبارزه همواره از جایی آغاز می‌شود که رابطه سرمایه خود را در آن متجسد می‌کند، و دولت، عالی‌ترین و متمرکزترین شکل این تجسد سیاسی است.

از همین رو، مبارزه برای قدرت سیاسی نه انحرافی از مبارزه علیه سرمایه، بلکه شرط ضروری آن است. دولت، صرفاً ابزار اداره جامعه سرمایه‌داری نیست؛ یکی از بنیادی‌ترین اشکال بازتولید آن است. به همین دلیل نیز احزاب سیاسی، دست‌کم از منظر کمونیسم، صرفاً ماشین‌های انتخاباتی یا ابزار کسب قدرت نیستند، بلکه میانجی‌های سیاسی جنبش‌های واقعی جامعه‌اند؛ شکل‌هایی که از خلال آنها تضادهای اجتماعی به نیرویی آگاه، سازمان‌یافته و قادر به دگرگونی مناسبات موجود تبدیل می‌شوند. اگر بحران سرمایه ناگزیر از مسیر سیاست عبور می‌کند، رهایی از سرمایه نیز ناگزیر باید از همین مسیر بگذرد.

کمونیسم را، از این منظر، نباید صرفاً گرایشی در کنار دیگر گرایش‌های سیاسی فهمید. کمونیسم، در معنایی که مارکس از آن مراد می‌کرد، افق الغای همان جدایی‌ای است که دولت سرمایه‌داری بر آن بنا شده است؛ جدایی میان سیاست و جامعه. اما این الغا نه با نادیده گرفتن سیاست، بلکه از خلال عالی‌ترین شکل مبارزه سیاسی برای از میان برداشتن شرایطی تحقق می‌یابد که سیاست را به قلمرویی جدا از زندگی اجتماعی تبدیل کرده‌اند. “انجمن آزاد انسان‌های آزاد” نه آرمان‌شهری اخلاقی، بلکه جامعه‌ای است که در آن میانجی‌های سیاسیِ زاده سرمایه ضرورت تاریخی خود را از دست داده‌اند. تا زمانی که این جدایی پابرجاست، بحران سرمایه پیوسته خود را در قالب بحران سیاست بازتولید خواهد کرد و راست افراطی نیز بارها و بارها، با چهره‌ها و ایدئولوژی‌های متفاوت، به صحنه بازخواهد گشت.