شرایط پرتحول جاری و نقش حزب
خوشامد میگویم به همه حضار در این نشست بهخصوص به مهمانان عزیز. امیدوارم این جلسات تجربه خوبی برای همه ما باشد و بحثها و تصمیمات این پلنوم برای همه قابل استفاده و راهگشا باشد.
من سخنرانیام را با این نکته، که فکر میکنم مشاهده همه ماست، شروع میکنم که دوره بسیار پرتحول و پرتلاطمی را در فاصله دو پلنوم پشت سر گذاشتیم. بهخصوص بعد از کشتار دیماه و جنگی که بهدنبال آن رخ داد بسیاری از فاکتورهای سیاسی متحول شد. در اسنادی که به پلنوم برای بحث و تصویب ارائه شده، و امیدوارم همه مطالعه کرده باشید، جنبههای مختلف تحولات این دوره بررسی شده است. من نمیخواهم وارد همه این موضوعات بشوم چون در طی پلنوم به آنها خواهیم پرداخت. اینجا تنها چند نکته محوری را مطرح میکنم.
یک نکته این است که تحولات اخیر با امضای سندی به اسم تفاهمنامه بین آمریکا و جمهوری اسلامی ظاهراً به پایان رسیده است. یا باید گفت فعلاً به پایان رسیده است. قرار است آتشبس ادامه پیدا کند و در طی شصت روز برای مسائلی که به جنگ منجر شده مذاکره کنند و امیدوارند به توافقاتی برسند. متن این تفاهمنامه هیچ چیز در مورد دلایل و شرایطی که به جنگ منجر شد نمیگوید. بلکه اساساً بر سر تنگه هرمز است. بسته شدن تنگه هرمز و بهدنبال آن محاصره دریایی بهوسیله آمریکا برای هر دو طرف مسائل عاجل اقتصادی ایجاد کرد و طرفین به این نتیجه رسیدهاند که در قدم اول این مسئله را حل کنند تا بتوانند بر سر مسائلی که پایهایتر مثل پروژه هستهای رژیم و غیره صحبت کنند.
به این ترتیب وضعیت نامعین و ناپایدار و بیثبات فعلی همچنان ادامه پیدا میکند. برای ۶۰ روز مسائل را به عقب انداختهاند و اینکه این روند به کجا خواهد رسید برای هیچ کس روشن نیست. معادلات و فاکتورها بسیار پیچیده و متنوع است اما یک چیز روشن است: با آرام گرفتن جنگ و بمباران و تنش جنگی، هر اندازه هم که موقت باشد، آنچه دوباره محوریت پیدا میکند و به مرکز توجهها و تحولات رانده میشود جنگ دیگری است، جنگ مردم با حکومت. جنگی که نه به مذاکرهای منجر میشود و نه آتشبس و توافقی. مردم با شعارهای خیابانیشان اعلام کردهاند این جنگ آتشبس ندارد. این جنگ میرود که در شرایط تازهای اوج بگیرد و به پیش برود. من در ادامه صحبت به نشانه و جوانههای این حرکت خواهم پرداخت ولی قبل از آن باید در مورد موقعیت حکومت صحبت کنیم و ببینیم شرایطی که پشت سر گذاشتیم و به تفاهمنامه منجر شده چه تحولی در حکومت ایجاد کرده است.
از مفاد ۱۴گانه تفاهمنامه کاملاً روشن میشود که در میان حکومتیها خط و جهتگیریای وجود دارد که با حذف خامنهای مطرح و ممکن شده است و روی میز آمده است. خط و جهتگیری در رابطه با مسئله قدیمی تعامل و یا تقابل با غرب. از تفاهمنامه و بحثهایی که حولش درگرفته اینطور برمیآید که خطی که همیشه طرفدار نوعی تعامل با آمریکا بوده است زمینه بیشتری برای ابراز وجود یافته است. حتی در بخشهایی از فرماندهان سپاه و مقاماتی مثل قالیباف و غیره این نشانهها را میبینید. الان این شایعه رواج پیدا کرده (معمولاً تحولات درون حکومتی ابتدا در شکل شایعه طرح میشود) که قرار است شعار مرگ بر آمریکا ممنوع شود. برخی حتی میگویند سردادن این شعار جرم خواهد بود به نحوی که مقامات قضایی رژیم ناگزیر شدهاند آن را تکذیب کنند. و یا از قول مجتبی خامنهای گفته میشود که «مرگ بر این و آن» نباید شعار داد. صحت و سقم اینها روشن نیست ولی طرح اینها فضای سیاسی را نشان میدهد.
به نظر من اتفاقی که دارد میافتد این است که بخشهای مختلف حکومت، یعنی دارودستههای حاکم متشکل از سران سپاه و بسیج و مولتیمیلیاردرهایی که بخش اعظم اقتصاد ایران در دست آنهاست، در پی تثبیت موقعیت خودشان در دوره بعد از خامنهای هستند. اینها وقتی از نظام و حفظ نظام صحبت میکنند منظورشان موقعیت و ثروت و قدرت خودشان است. نظام تا آنجا برایشان مهم است که موقعیت خودشان و باندهایشان حفظ بشود. هر دارودسته حکومتی به شرط اینکه بتواند موقعیت اقتصادی و قدرت سیاسی و سلطه خود را حفظ کند حاضر است هر استراتژی را انتخاب کند و حتی به تعامل با آمریکا تن بدهد. به این معنی که جمهوری اسلامی با اسم و رسم و ولی فقیهاش برجا بماند و همین ساختار قدرت و همین افراد با همین مناسبات بمانند ولی از ایدئولوژی و گفتمان ضدغربی و غربستیزی دست بکشند. و به این ترتیب بقای خودشان و نظامشان را تضمین کنند. مرگ خامنهای چنین فرجهای را ایجاد کرده است.
اما همانطور که ما همیشه گفتهایم این امکانپذیر نیست و غربستیزی برای حکومت امری است ماهیتی، امری است استراتژیک و هویتی و امروز از داخل خود حکومت هم بخشی که مخالف مذاکره و توافق هستند همین را میگویند که نزدیکی با آمریکا با تمام موجودیت و هویت ما مغایر است. بحثشان این است که چنین تغییر ریلی ممکن نیست.
اینجا باز فاکتور مردم تعیینکننده میشود. ما از ابتدا میگفتیم کنار گذاشتن استراتژی غربستیزی برای حکومت ممکن نیست به این خاطر که در مقابله با مردم به این سیاست احتیاج دارد. به یک معنا غربستیزی تنها جزئی از سیاست خارجی حکومت نیست، این قالب و چارچوب قضیه است، بلکه کاربرد اساساً داخلی دارد برای توجیه موقعیت خودش در داخل ایران و در رابطه با مردم. همیشه مردم را بهعنوان اغتشاشگرانی که با دشمنان نظام و معاندین در رابطه هستند کوبیدهاند. با این توجیه که آمریکا و اسرائیل حامی معترضین هستند و فتنه برپا میکنند و غیره. به این معنا اهرم اساسی جمهوری اسلامی، اهرم توجیهگرانه ایدئولوژیک و سیاسیاش، در قبال مردم و جنگش با مردم تخاصم با غرب بوده است. اگر این تخاصم با غرب به هر شکلی، با مذاکره و توافق و تفاهم، تخفیف پیدا کند این اسلحه حکومت نیز کاربردش را از دست خواهد داد.
بنابراین مستقل از اینکه دارودستههای حکومتی چه رؤیاهایی در سر میپرورانند و یا چه چشماندازی مد نظر دارند چنین سازشی که جمهوری اسلامی دست از غربستیزی بکشد و تبدیل بشود به یک حکومت متعارف امکانپذیر نیست. نه بهخاطر اینکه غرب به این رضایت نمیدهد. یا غرب میخواهد جمهوری اسلامی را کنار بزند. غرب مسئلهای برای متعارف کردن روابط نخواهد داشت. الان دولت کانادا هم از این صحبت میکند که سفارتخانهها را باز کنیم. گویا همه چیز حل شده و میتوان روابط را متعارف کرد. دولتهای غربی و کل بورژوازی جهانی مسئلهای با این ندارند. آن چیزی که برای همهشان مسئله خواهد شد، همان چیزی که باعث شد در ابتدا در سال ۵۷ به جمهوری اسلامی رضایت بدهند، نپذیرفتن شرایط موجود از جانب مردم است. مردم وضع موجود را نمیپذیرند و برای تغییر آن حرکت میکنند و نگرانی حکومت هم دقیقاً همین است. چند روز پیش گفتهای از پزشکیان در رسانهها منعکس شد که شایعه نبود، حرف خودش بود. گفته بود نگرانی من این است که مردم تحت فشار اقتصادی به خیابانها بیایند و ابهت رژیم بریزد! اظهار نگرانیای با این مضمون. خب در نزد مردم که رژیم ابهتی ندارد، ایشان دارد مشکل حکومتش در حفظ قدرت را بیان میکند. در واقع میگوید مردم چیزی برای ما باقی نمیگذارند.
وقتی در مفاد تفاهمنامه دقت میکنید به نظر میرسد خطی که آمریکا دنبال میکند این است که جمهوری اسلامی را به چارچوب و مناسبات اقتصادی خودشان وارد کنند. بحثی که مطرح است ایجاد صندوقی با اسم صندوق بازسازی است با سرمایه ۳۰۰ میلیارد دلار و مبتکر و سرمایهگذار اصلی این صندوق یک مقام حکومتی امارات است که مولتیمیلیاردر است و بهعنوان ایلان ماسک خاورمیانه از او نام میبرند. ظاهراً ایشان قرار است بخش عمده این صندوق را تأمین کند. البته اینکه در عمل چه میشود بحث دیگری است ولی نفس اینکه چنین اقدامی مطرح میشود بهخاطر این است که غرب میخواهد از نظر اقتصادی جمهوری اسلامی را در کمپ خودش قرار بدهد. رقابت با چین و روسیه هم اینجا مطرح است. میدانید که نفوذ چین اساساً در سطح اقتصادی است. قرار نیست سرمایهگذاران این صندوق چند صد میلیاردی چین و روسیه و یا کشورهای بریکس (BRICS) باشند. ظاهراً کشورهای عربی حاشیه خلیج میخواهند سرمایهگذاری کنند. یعنی همانهایی که نگران موشکاندازیهای جمهوری اسلامی و بستن تنگه هرمز هستند میخواهند از نظر اقتصادی جمهوری اسلامی را در آغوش بگیرند. مثلی هست که دوستانت را نزدیک نگهدار، دشمنانت را نزدیکتر. ظاهراً کشورهای عربی میخواهند دشمنشان را از نظر اقتصادی به خود نزدیک کنند. با این چشمانداز که دارودستههای حاکم در جمهوری اسلامی موقعیتشان حفظ خواهد شد و رهبران عاقل میتوانند این خط تعامل را انتخاب کنند و حتی وضعشان بهتر هم خواهد شد.
به این ترتیب از نظر اقتصادی جمهوری اسلامی از روسیه و چین دور میشود و جایی باز میشود برای رژیم در نظمی که آمریکا برای خاورمیانه مد نظر دارد. حتی ممکن است پشت پرده چنین بحثهایی با هم داشتهاند.
آنچه مطرح شدن این بحثها و قول و قرارها را ممکن میکند این است که دیگر خامنهای وجود ندارد. خامنهای نماد، چهره سخنگو و کلاً نماینده سیاستهای غربستیزانه حکومت بود. فقط “عمود خیمه” نظام نبود بلکه عمود خیمه جنبش اسلام سیاسی بود. این محور حذف شد و این برای لااقل بخشی از دستاندرکاران حکومت اتفاق میمونی است. شایع است که حتی پسر قالیباف در لو دادن محل جلسه خامنهای که هدف قرار گرفت دست داشته است. میگویند ایشان الان ایران نیست و برخی از حکومتیها خواهان بازگشت و بازجویی از او هستند. اینها شایعه است ولی نفس این گفتمانها نشان میدهد که از مقطعی خامنهای تبدیل شده بود به مسئله حکومتیها تا راه حل حکومت. و الان که در اثر جنگ خامنهای از بین رفته است راه باز میشود برای اینکه اینها به نحوی موقعیت اقتصادی و ثروت و قدرتشان را حفظ کنند و حتی سودهای کلان بیشتری ببرند و سرجایشان بنشینند.
این به نظر من سناریویی است که دارد به پیش میرود. البته هنوز همه چیز نامعین است. این روند با تکانهای شدید روبروست، نه تنها بین جناحها بلکه بین خود مقامات اصلی که الان کار بهدست هستند. اتوریتهای وجود ندارد و معلوم نیست چقدر بخت با قالیباف یار باشد که روی این صندلی بنشیند. اینکه اسرائیل چه میکند نیز کل معادلات را به هم میریزد. اینها همه نامعین است. ولی یک فاکتور اساسی که تا کنون در همه این تحولات تعیینکننده بوده و خیلیها نمیبینندش جنگ مردم با حکومت است. همانطور که گفتم یک کاربرد سیاست خارجی جمهوری اسلامی مقابله با اعتراضات و حفظ سلطهاش در جامعه است. اکنون این امر کاملاً زیر سؤال است.
با کشتار دیماه جامعه کلاً وارد فاز دیگری شد. امروز میبینید حتی در مراسم هیأتهای عزاداری تاسوعا و عاشورا- که کلیپهایش در مدیای اجتماعی وایرال شده- نوحهها و اشعار ضدرژیمی رواج یافته است. کلیپی دیدم که با آهنگ “از خون جوانان وطن لاله دمیده” و با مضمونی شبیه آن نوحه ساختهاند و با آن سینه میزنند، و یا با عکس کشتهشدگان دیماه در مراسم عاشورا شرکت کردهاند. جامعه دارد راه خودش را باز میکند. این نگرانی هست که پزشکیان میگوید ابهتمان میریزد. نه تنها ابهتشان بلکه کل موجودیتشان دارد میریزد. فاکتور اساسی این است.
نکته آخر اینکه طرح تعامل با غرب واهی است. اینکه جمهوری اسلامی با همین نیرو، با همین مقامات، با همین مناسبات، با همین فساد، با همین دارودستههای اقتصادی سر جایش میماند و در چارچوب سیاستها و اقتصاد غرب قرار میگیرد پوچ است، ممکن نیست. مثل این میماند که پینوشه بخواهد ادای سالوادور آلنده را دربیاورد. اگر قرار است سیاست پینوشه عوض شود باید کلاً نظامش کنار برود و سرانش محاکمه بشوند. نیروهای مترقی شیلی تا آخرین روز دست از سر پینوشه برنداشتند و خواهان محاکمهاش بودند. اگر بهیاد داشته باشید بالاخره مارگارت تاچر او را نجات داد. در مورد جمهوری اسلامی هم همینطور است. از نظر مردم اولین قدم هر رفرمی این است که قاتلین حاکم محاکمه شوند. این قدم اول است. جامعه برنمیتابد کشته شدن هزاران نفر بهدست مقاماتی که حالا ادکلن زدهاند و ریششان را کوتاه کردهاند و تبدیل شدهاند به سرمایهگذاران صندوق سیصد میلیاردی! جامعه این را نمیپذیرد غرب هر چه میخواهد بگوید و منطقه هر کار میخواهد بکند. جامعه این را نمیپذیرد و از همین امروز داریم این را میبینیم. بعد از کشتار دیماه در عرض یک هفته دیدیم و الان شدیدتر این حرکت شکل خواهد گرفت.
من در مصاحبهای گفتم هیتلر نمیتواند ادای ویلی برانت را دربیاورد. این قاتلین مردم نمیتوانند خون مردم را از دستانشان بشورند و رفرم سیاسی اقتصادی بکنند و غیره. غرب ممکن است اجازه بدهد و کوتاه هم آمده ولی این مناسبات دولتها نیست که تعیینکننده است. این مناسبات مردم و رژیم است که تعیینکننده است. و در این مناسبات هر نوع استحاله حکومت غیرممکن است.
اجازه بدهید در آخر نکتهای هم درباره اپوزیسیون بگویم. تحولات این دوره باعث شده که نیروهای اپوزیسیون بر سر موضوعات کلان استراتژیک، بر سر نقشه عملهای مربوط به نظام، دوران گذار و غیره صحبت کنند. ما شاهد بودیم که در یکسال اخیر، از بعد از جنگ ۱۲روزه، انواع سمینارها و کنفرانسها – آنجا که ممکن بود یعنی در خارج کشور- برگزار میشد بر سر همین مسائل اساسی. معنی آزادی، دوره گذار، بعد از دوره گذار، مسئله رهبری، نقش نیروهای مدنی و احزاب در امر رهبری و غیره، اینها روی میز قرار گرفت. چرا؟ چون جنبش که با زن زندگی آزادی آغاز شد به نظر من قوام پیدا کرد، پختهتر شد، صفبندی طبقاتی پیدا کرد. الان در اپوزیسیون طبقات را کاملاً میبینید. در ابتدا که همه مردم هجوم بردند برای انداختن جمهوری اسلامی در سطح وسیعی جامعه خودش را متشکل کرد که پایه جنبش سرنگونی است ولی بر این پایه احزابی فعالند که حالا از دید طبقه خودشان و جنبش مشخص خودشان سرنگونی و دوره گذار و حتی آزادی و تکثرگرایی و غیره را تعریف میکنند. این یا آن مسئله را عمده میکنند و این یا آن مسئله را جانبی میکنند. اینجاست که احزاب نقش اساسیشان را نشان میدهند.
به نظرم جامعه وارد فازی شده است که در عین اینکه جنبش متشکل معترض میدانی هنوز نقش اساسی دارد ولی این جامعه با یک استراتژی با درک و تبیین مشخصی از سرنگونی، از آزادی، از رهایی، از دوره گذار، از جنگ خودش با حکومت، از چگونگی متشکل شدن و نظایر آن شروع میکند به تعمق و تأمل و تبیین افق خودش و بازتعریف خودش. و در اینجاست که تفاوت بین احزاب طبقاتی برجسته میشود. داریم میبینیم در خیابانها و در میدان چطور احزاب طبقاتی مقابل هم میایستند. و چطور جریان راستی که دربارهاش قطعنامهای داریم و بحث خواهیم کرد، برای اینکه بتواند افق رو به گذشته واپسگرای خودش را تحمیل کند، در خیابان دارد در مقابل نیروهایی که پرچم زن زندگی آزادی را بلند میکنند میایستد. این از بد حادثه و یا بداخلاقی و یا نفهمیدن سیاست نیست این قطببندی طبقاتی در جنگ مردم با حکومت است.
اینجاست که نقش حزبی مثل حزب ما بسیار بیشتر از هر زمانی اهمیتش معلوم میشود، جایگاهش معلوم میشود و ما را به این جهت سوق میدهد که هر چه بیشتر تأکید کنیم بر آن مفاهیم، آن سیاستها، آن استراتژی که سرنگونی را واقعاً به معنی رهایی مردم تعریف میکند، دوره گذار را در خدمت خلاصی جامعه و بهعنوان تحکیم نقش مردم در حاکمیت تبیین میکند، رابطه آزادی و برابری را توضیح میدهد، و نشان میدهد که برای زدن زیر نظم موجود چطور باید متشکل شد چه پرچمی را باید بلند کرد و چه چشماندازی داشت. احزاب انقلاب بنا به تعریف نیروهایی هستند که در یک سطح استراتژیک انقلاب را نمایندگی میکنند و راهش را هموار میکنند. در عین اینکه ما باید همه فعالیتهایمان در عرصه میدانی را ادامه و بسط بدهیم، که خوشبختانه با توقف جنگ نمونههای موفقی داشتیم که در گزارشها خواهیم دید، ولی در کنار آن تبیین شرایط و دادن افق به جامعه، اینکه سرنگونی یعنی چه، دوره گذار یعنی چه، پیروزی یعنی چه، آزادی و برابری چه معنایی دارند، رفاه کجا قرار میگیرد، رابطه اینها با هم چیست و غیره جای برجستهای پیدا میکند و تبدیل میشود به یک محور کار ما. نه تنها به شکل مقالات و مصاحبهها و غیره بلکه در سمینارها و کنفرانسها و در هر جایی که هر کسی حضور بههم میرساند تا سر این مقولات پایهای صحبت کند. ما باید همه جا حاضر باشیم و حرفمان را بزنیم و پرچم خودمان را بلند کنیم. این یک وظیفه محوری ما در این دوره است. دوره پختگی جنبش انقلابی مردم، اهمیت تحزبیابی در این جنبش، و اهمیت آیندهای که در مقابل جامعه گذاشته میشود فرا رسیده و خیلی طبیعی است که احزاب حرفهای متفاوتی دارند. ما در عین اینکه فکر میکنیم در عرصههای میدانی و بر سر مسائلی که همه موافقند مثل لغو مجازات اعدام و آزادی زندانیان سیاسی هر چه بیشتر باید همگام شد و نیرو جمع کرد که عملاً در اقدام آوریل این کار را کردیم – در گزارشات خواهیم دید- در عین حال فکر میکنیم تمایزات ما بر سر تعریف آینده روشن، درکی که از سرنگونی داریم، درکی که از آزادی و برابری و رفاه و رفع تبعیض داریم به هیچ وجه نباید تحتالشعاع هیچ چیز دیگری قرار بگیرد. برعکس در این دوره برجستهتر و برجستهتر میشود. همه تلاش حزب ما باید این باشد که در عین همکاری و همراهی و همگامی عملی پافشاری کند و برجسته کند آن راه مشخصی که فکر میکند به آزادی و رهایی و برابری در جامعه منجر خواهد شد. این نقشی است که حزب ما ایفا میکند و امیدوارم این پلنوم با تصمیماتی که میگیرد این راه را تدارک ببیند و هموار کند. ما مدتهاست داریم در این راه پیش میرویم و این پلنوم میتواند نقطه عطفی باشد که با توان بیشتر و روشنبینی بیشتری این خط را ادامه بدهیم.
۱۶ تیر ۱۴۰۵، ۷ ژوئیه ۲۰۲۶
حزب کمونیست کارگری ایران وب سایت رسمی حزب کمونیست کارگری ایران