افتخار پیشگامی در لجنپاشی علیه نامه سرگشادهای با امضای آنجلا دیویس و همراهانش، بر دوش حمید دباشی، استاد “مطالعات ایران و ادبیات تطبیقی” در دانشگاه کلمبیای نیویورک افتاده است. او مقالهای با عنوان “چپگرایانی که پشت نامه گاردین بودند، راه را کاملاً گم کردهاند” منتشر کرد که ترجمه فارسی آن در سایت نیماد منتشر شده است.
در این مقاله میخواهیم نشان بدهیم که اتفاقاً هیچکس راهش را گم نکرده است. مسئله این است که راهها متفاوتاند. نه فقط متفاوت، بلکه در برابر یکدیگرند.
یک راه از بیت خامنهای سرچشمه میگیرد و به همان بیت بازمیگردد: راه محور مقاومت اسلامی که اولویت آن امنیت و بقای نظام اسلامی به نام مقاومت در مقابل غرب است. امثال دباشی در آن راه سیر و سیاحت میکنند. راه دیگر، راه مقابله با جمهوری اسلامی است که دفاع از زندانیان سیاسی، اعتراض علیه اعدام از اولویتهای انسانی و سیاسی آن است. آنجلا دیویس و همراهان به رهروان این راه پیوسته اند.
این راهها در مقابل هم هستند. اولی در خدمت جمهوری اسلامی اعدام. دومی در مقابل آن.
پیش از ادامه بحث لازم است تاکید کنیم که این نقد فقط متوجه یک فرد نیست، بلکه متوجه گرایشی است که مقاله حمید دباشی جلوهای از همان گرایش در “چپ”محور مقاومتی در دانشگاه است که با پرچم “ضد امپریالیسم” عملا در کنار جمهوری اسلامی قرار میگیرد.
کدام کلیشه تهوعآور است و کدام کار مشمئزکننده؟
دباشی ناراحت است که چرا این چپگرایان– آنجلا دیویس و همراهانش – در تنش جنگی میان جمهوری اسلامی و آمریکا-اسرائیل، به “کلیشه تهوعآور هر دو طرف مقصرند” تکیه کردهاند؟ چرا از تمثیل “گرفتار در میان دو تیغه یک قیچی” استفاده کردهاند و جمهوری اسلامی را همزمان با اسرائیل و آمریکا محکوم کردهاند؟ به زعم استاد، این کارشان “مشمئزکننده” است!
ویجی پراشاد، همفکر محور مقاومتی دباشی، میگوید تمثیل “قیچی” باعث میشود “متجاوز و مورد تهاجم واقعشده، منابع موازیِ یک خطرِ واحد به نظر برسند.” دباشی هم صریحتر میگوید: “اینجا جای هر دو طرفه دیدنِ ماجرا نیست. شما یا در کنار بمباندازان نسلکش و قاتل قرار دارید، یا در کنار کسانی که بمباران میشوند.”
حمید دباشی خودش در این دوقطبی کلیشه ای “یا این یا آن” در کنار جمهوری اسلامی فرود آمده است. پرسش اما این است که چرا باید در تنش میان دو ارتجاع، در کنار یکی قرار گرفت؟ چرا نمیتوان از نامه سرگشاده ای که هم جنایت اسرائیل در فلسطین و سیاستهای جنگی آمریکا و اسرائیل را محکوم میکند و هم بهویژه به صف مقابله با جنایات جمهوری اسلامی میپیوندد و در کنار زندانیان و محکومان به اعدام میایستد حمایت کرد.
چرا نمیتوان با حفظ نقد و اعتراض علنی و بیتخفیف به هر دو طرف ــ کاری که نامه سرگشاده انجام داده است ــ در کنار مردمی قرار گرفت که درگیر نبرد مرگ و زندگی با جمهوری اسلامی هستند؟ حکومتی که اتفاقاً از همان لحظه تولد نکبتبارش، با شعار “مرگ بر آمریکا و اسرائیل” به جنگ مردم رفته است.
چرا نباید در کنار کسانی قرار گرفت که خطاب به عزیزان در بند و انسانهایی که طناب دار حکومت اسلامی بالای سرشان است، اعلام میکنند: “مبارزه شما به اندازه رویاهای جمعی ما برای آزادی و کرامت، جهانی است. ما در کنار شما ایستادهایم و دوگانه دروغین امپریالیسم و ضد امپریالیسم توخالی را رد میکنیم.”
از منظر پرفسور محور مقاومتی که منطق سیاسیاش بر دوگانه “یا با آمریکا یا با جمهوری اسلامی” بنا شده است، گویا مهم نیست یک حکومت چقدر مرتجع باشد و چه بلایی سر مردم تحت سلطهاش بیاورد؛ همینکه شعار “مرگ بر آمریکا” میدهد، میتوان زیر بیرقش سینه زد. این سرمنشأ حضور فعال امثال حمید دباشی در پادویی “آکادمیک” برای جهاد ضدغربی جنبش اسلامی است.
بعلاوه، باید یادآور شویم که محکومیت جهانی حکومت اسلامی توسط چهرههای شناختهشدهای مثل آنجلا دیویس میتواند دکان محورمقاومتیها را کمی کساد کند. دکانی که کالای اصلی پشت ویترینش، جنبش اسلامی ضدغرب و حکومتی مثل جمهوری اسلامی است!
تغذیه شیادانه از زخم مردم فلسطین
حمید دباشی در پیشانی مقالهاش از “جنگ ویرانگر دو قدرت هستهای” سخن میگوید و مینویسد: “همان اول روشن کنیم که یکی از این متجاوزان همچنان درگیر نسلکشی در فلسطین و غصب اراضی در سوریه و لبنان است و دیگری را یک روانپریش فاسد اداره میکند”.
نسل کشی در فلسطین
جنایت دولت اسرائیل در فلسطین را نه تنها باید محکوم کرد بلکه نتانیاهو و دار و دستهاش در کابینه دست راستی باید به خاطر قتلعام مردم غزه در دادگاه بینالمللی محاکمه شوند. باید البته تاکید کنیم که در دادگاه مشابهی باید لیست بزرگی از جنایتکاران اسلامی حاکم در ایران محاکمه شوند.
مسئله اما این است که “چپ” محور مقاومتی، همچون خود جمهوری اسلامی به جنایت اسرائیل در فلسطین آویزان میشودتا راه انداختن انواع باندهای اسلامی تروریست در منطقه با هدف پیشبرد آرزوی مالیخولیایی گسترش اسلام و ارتجاع در جهان را توجیه کند؛ تازخم تاریخی مردم فلسطین را به پوششی برای پاک کردن خون مردم ایران از دست جمهوری اسلامی تبدیل کند؛ تا برای نظام اسلامی مصونیت سیاسی و اخلاقی دست و پا کند!
غصب اراضی در سوریه و لبنان!
میدانیم که برای “آقا”، دیکتاتوری بشار اسد “ستون خیمه مقاومت” بود.میدانیم مهدی طائب رئیس قرارگاه عمار “آقا” سوریه را استان “سیوپنجم و یک استان استراتژیک” اعلام کرده بود که اگر خوزستان و سوریه همزمان در خطر باشند اولویت نجات سوریه است. میدانیم قاسم سلیمانی، تروریست مشهور بینالمللی “آقا” در قتلعام مردم معترض سوریه همچون دست راست بشار اسد نقش بازی کرد. آیا با توجه به همه اینها، نباید انتظار داشت که در روانشناسی پروفسور محور مقاومتی، “غصب اراضی سوریه” جایگاه مهمتری از سلاخی مردم سوریه داشته باشد؟ و بالاخره میتوان تصور کرد حسن نصرالله چه جایگاهی در قلب و روح دباشی داشته که نمیتواند حتی یک کلمه در باره نقش مخرب حزبالله در صحنه سیاسی و اجتماعی لبنان و زندگی مردم لبنان بر زبان جاری کند.
ترامپ روانپریش چطور؟
ترامپ هر چقدر هم “روانپریش فاسد” باشد که هست، چیزی از جنون سیاسی آیتاللههای حاکم در ایران کم نمیکند. چیزی از ماهیت جمهوری اسلامی و جنایتهایش نمیکاهد.فقط یک محور مقاومتی قسم خورده میتواند به روانپریشی ترامپ چنگ بیاندازد تا نه تنها در باره آیتاللههای حاکم و شرکای جرم کتوشلوارپوش آنها که در روانپریشی دست امثال ترامپ را از پشت بستهاند چیزی نگوید، بلکه حتی بر جنون سیاسی آنها رنگ و بوی ضد امپریالیستی بپاشد و به خورد خلقالله بدهد!
از نخستین بمبها در خرداد تا قتل عام با دوشکا در دیماه!
“با این حال، به محض اینکه نخستین بمبهای اسرائیلی و آمریکایی بر سر ایران فرود آمدند – نخستین بار در خرداد ۱۴۰۴ و سپس در ابعاد وسیع و فرشگونه در اسفند ۱۴۰۴ – همهچیز دگرگون شد. تاریخِ پرپیچوخم و طولانی مبارزه ضد استعماری ایران برای سراسر ملت و کل جهان زنده و عیان شده است.”
در این روایت دباشی گویی میان خرداد و اسفند، دیماه وجود نداشته است.
“استاد مطالعات ایران و ادبیات تطبیقی” قاعدتاً نباید یادش برود که فاصله خرداد و اسفند همان سال، قتلعام هولناک دیماه اتفاق افتاد. به دست کی؟ به دست قهرمان ضدامپریالیسم ایشان یعنی جمهوری اسلامی.
و این البته نخستین قتل عام جمهوری اسلامی هم نبود. با یک نگاه “تطبیقی” ساده که از عهده هر دانشجوی سال اول “ادبیات تطبیقی” هم برمیآید، میتوان به کوهی از اسناد دست یافت که نشان میدهد در قامت جمهوری اسلامی، ما با یک جنایتکار علیه بشریت روبرو هستیم!از قتل عام زندانیان سیاسی در فضای عربدههای ضد آمریکایی تا کشتار آبان ۹۸ تا قتلعام موشکی مسافران پرواز پی اس ۷۵۲تا همین قتلعام دیماه همه نشان میدهند پرونده حکام اسلامی که با پروپاگاند درباره حمله اسرائیل و آمریکا مردم را سلاخی کردهاند بسیار سنگین است.
معلوم میشود مدتها قبل از “نخستین بمبهای اسرائیلی و آمریکایی” که ظاهرا قلب محورمقاومتی استاد را خیلی به درد آورده است، این نظام اسلامی بود که سر و قلب و چشمان معترضان ستمدیده را با سلاح جنگی به رگبار بسته است.مغزها و قلبها و چشمهایی که”قلب حساس” استاد را به درد نمیآورند!
این فقط از منطق سیاسی محور مقاومتی بر میآید که از خرداد مستقیماً به اسفند بپرد، دیماه را نبیند و در باره “تاریخِ پرپیچوخم و طولانی مبارزه ضد استعماری ایران برای سراسر ملت و کل جهان” یاوهسرایی کند.
امضاکنندگان نامه کجا بودند؟
حمید دباشی در مقاله اش انگشت حیرت بر دهان گذاشته میپرسد که از “نخستین بمبهای اسرائیل و آمریکایی” در سال گذشته، “امضاکنندگان این نامه” کجا بودند؟
اولا، برای سنجش اعتبار سیاسی نامه سرگشاده علیه اعدام لازم نیست ابتدا معلوم کنیم تکتک امضاکنندگان آن در تمام لحظات یک سال گذشته کجا بودهاند. اما به نظر میرسد آنها اتفاقا در یکسال گذشته – برخلاف استاد “مطالعات ایران” – صحنه سیاسی ایران را دنبال کردهاند؛ قلبشان از خونریزی ماشین اعدام حکومت به درد آمده است؛ و بالاخره، در یکی از خونینترین مقاطع سرکوب نظام اسلامی، صریحا علیه جنایت این حکومت در زندانها موضع محکم گرفتهاند. مهم این است که همزمان با موضع صریح در نقد سیاستهای آمریکا و اسرائیل، چشمانشان را به ماشین جنایت جمهوری اسلامی نبستهاند، به آن اعتراض کردهاند و در کنار زندانیان سیاسی و محکومان به اعدام ایستادهاند درحالیکه استاد “ضد امپریالیست” و همفکرانش در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفتهاند. با این حساب این شماحمید دباشی و هفکرانتان هستید که باید بگویید در یک سال گذشته در کدام گوشه جنبش اسلامی و محور مقاومتی میپلکیدید که جنایات پدرخوانده آن جنبش در ایران را دیدهاید اما هنوز زیر بیرق ضدامپریالیسم توخالی همین حکومت در مقابل یک تلاش انسانی برای پاره کردن طنابهای دار جمهوری اسلامی موشدوانی میکنید!
همبستگی جهانی: با حکومت یا با مردم؟
دباشی نویسندگان نامه سرگشاده را متهم میکند که “از همبستگی جهانیِ وسیعی که ایران در جریان این جنگ به دست آورده به هراس افتادهاند و مصمماند آن را بیاعتبار کنند.”
منظور نویسنده از “همبستگی وسیع با ایران” حتما تظاهرات ضد جنگ در خارج کشور است که در آن طیف وسیعی شرک داشتند. از شهروندان مخالف ویرانی و تلفات غیر نظامی تا شهروندان مخالف جنگافروزی جمهوری اسلامی تا مخالفین هر دو طرف و البته محور مقاومتیهای ضد امریکا-اسرائیل و حامی جمهوری اسلامی.
اینجا قصد نداریم به بحثی مفصل درباره وجوه مختلف این موضوع وارد بشویم اما حقیقت این است که عینک محور مقاومتی حمید دباشی کل این طیف ضد جنگ را به جیب محور مقاومتیها میریزد و دوست دارد کل این اعتراض علیه جنگ رابا عباراتی مثل همبستگی با “ایران” –که یک حقه ادبی ناسیونالیسم محور مقاومتی برای یگانه جلوه دادن “حاکم و محکوم” در ایران است – همچون همبستگی با جمهوری اسلامی جا بزند.
به اضافه، اجازه بدهید نشان بدهیم که اتفاقاچه کسانی از کدام همبستگی به هراس افتادهاند؟ نشان بدهیم که این محور مقاومتیهایی از جنس دباشی هستند که در کنار جمهوری اسلامی از همبستگی باشکوهی که انقلاب زن زندگی آزادی در جهان برانگیخت و آثارش همچنان زنده است نگران شدهاند. انقلابی که برای اولین بار به افکار عمومی جهان نشان داد ایران صحنه تقابل دو جهان است که در گیر نبرد مرگ و زندگی در مقابل هم هستند. از یکطرف درندههای اسلامیمتجاوز به جان و زندگی شهروندان هستند که در منابر و مساجد و نمازجمعهها از تکرار شعار “مرگ بر آمریکا واسرائیل” خسته نمیشوند و درعین حال فرزندانشان با پول و ثروت متعلق به مردم در همین آمریکا و کشورهای دیگر غرب زندگی اشرافی با خانههای مجلل و اتومبیلهای گرانقیمت حتی بعضا جتهای خصوصی راه انداختهاند. و از طرف دیگر مردمی که در انقلاب زن زندگی آزادی به کل جهان نشان دادند که هیچ چیزی از نظام حاکم را قبول ندارند و قصد دارند نظام اسلامی را ویران کنند و بر ویرانههایش جهان خود را بنا کنند.مبارزین این دنیای دوم است که همین الان در صف ماشین اعدام حکومت اسلامی هستند.
اتفاقاً نامه سرگشاده آنجلا دیویس و همراهانش علیه اعدام همین مبارزین است. نامه ای که از آثار ماندگار همان همبستگی باشکوه جهانی با انقلاب زن زندگی آزادی است. همبستگی جهانی که امثال دباشی از آن “به هراس افتادهاند و مصمماند آن را بیاعتبار کنند.”
وطن و تمامیت ارضیاش
“اما اگر من هنوز وطنی دارم که در آن متولد شده و رشد کردهام، جایی که پدر و برادران و مادرم در آن به خاک سپرده شدهاند، و اگر میتوانم ادعا کنم چیزی به نام “مطالعات ایران” تدریس میکنم، دقیقاً به این دلیل است که همین جمهوری اسلامیِ نامبارک توانسته تمامیت ارضی کشورم و جان و کرامتِ بیش از ۹۰ میلیون انسان ساکن در آن را حفظ کند.”
با این جملات معلوم میشود که و دغدغه واقعی پرفسور محور مقاومتی “جان” و بقای محور مقاومت اسلامی است، نه “جان و کرامت بیش از ۹۰ میلیون انسان”. با این جملات معلوم میشود استاد “مطالعات ایران” در کلاسهای درسش کلی دروغ در باره شرایط ایران تحویل دانشجویان میدهد.
تردید دارم استاد “مطالعات ایران” نمیداند که جمهوری اسلامی نامبارک او ۴۷ سال است مشغول نابود کردن جان و کرامت بیش از ۹۰ میلیون انسان ساکن در “تمامیت ارضی” ایران است. نمیداند “حافظان تمامیت ارضی” حاکم در ایران در تمام این سالها انسانهای این “ارض” را کشتار کردهاند و خاکش را هم به توبره کشیدهاند. نمیداند که در این “تمامیت ارضی”، زمینخواران قهار اسلامی تا خرخره در فساد “ارضخواری” غرقند.نه خیر، او همه اینها را میداند اما تصور میکند میتواند با بلند کردن پرچم “تمامیت ارضی”، در جهاد محور مقاومتی جمهوری اسلامی برای آیتاللههای زمینخوار، پاچهخاری را تا مرز پاچهخواری پیش ببرد و کسی متوجه نشود!
آیا میلیونها انسانی که ۴۷ سال است جان و کرامتشان در “تمامیت ارضی” دباشیها به دست “ویرانگران انسانیت” نابود شده است حق ندارند با خواندن این جملات به صورت همین پاچهخواران محور مقاومتی جمهوری اسلامی تف کنند؟!
اتحاد حاکم و محکوم، اتحاد مردم و جمهوری اسلامی!
فرازهایی از مقاله حمید دباشی، ما را با ظرفیت حیرتانگیز “چپ” محور مقاومتی در مهندسی دروغ سیاسی آشنا میکند. آیا شما هرگز تصور میکردید روزی خواهد رسید که میلیونها مردم منزجر ازقاتلین اسلامی حاکم در ایران، مردمی که شعار میدهند “دشمن ما همینجاست، دروغ میگند آمریکاست”، آنهم بعد از دیماه خونین، دست در دست حکامی بگذارند که شبانه روز نعره “مرگ بر آمریکا” میزنند؟ حاکم اسلامی و مردم منزجر از این حاکم متحد شوند؟ در مقاله پروفسور محور مقاومتی “مطالعات ایران” معلوم شده است که در همین چند ماه گذشته در ایران این استاد “مطالعات ایرانی” چنین اتفاقی رخ داده است. او مینویسد:
“هماکنون در حالی که این سطور را مینگارم، ایرانیان – از حاکم گرفته تا محکوم، و از جمله زندانیان سیاسی- همگی دستدردستِ هم در حال دفاع از وطن خود در برابر ترکیب شرورانه استعمار نسلکشِ اسرائیلی و امپراتوری ناکارآمدِ آمریکایی هستند. میلیونها ایرانی اختلافات سیاسی خود را کنار گذاشتهاند (با آنکه کم هم نیستند) تا برای دفاع از وطنی که پیوسته با تهدید نابودی هستهای مواجه است، یکصدا شوند.”
نه خیر، در ایرانِ انقلابِ زن زندگی آزادی، حاکم و محکوم دستدردست هم نگذاشتهاند و جنگ شکاف مردم و جمهوری اسلامی را پر نکرده است. از تجمعهای دانشجویی تا رقص “سوگ و مقاومت وزندگی”مادران و پدران و همرزمان دادخواه بر مزار جانباختگان، از تداوم اعتراضات کارگر و بازنشستگان تا همین تجمع چند روز اخیر جوانان جویای کار در گچساران و اهواز که با گلوله پاسخ گرفت، یک خط روشن ادامه دارد: مبارزه قطع نشده است. مردمی که حکومت اسلامی عزیزانشان را کشته، زندانی و اعدام کرده، با زندانبانان و قاتلان خود دستدردست هم نگذاشتهاند. برعکس، مردم دستدردست هم، همچنان در حال مبارزه با حکومتی اسلامی هستند. حکومتی که اتفاقا محور مقاومتیهایی مثل دباشی دستدردستش گذاشتهاند!
با توجه به این واقعیتها، تصویر دباشی از “اتحاد حاکم و محکوم” نه توصیف واقعیت، که مهندسی روایت و جعل واقعیت سیاسی است. او تقابل جاری میان مردم و حکومت را وارونه میکند تا از دل آن تصویری ساختگی از همدستی مردم با جمهوری اسلامی در برابر “دشمن خارجی” بیرون بکشد.
وقاحت سیاسی و پلشتی اخلاقی سطح بالایی لازم دارد که دشمنی مردم با قاتلین حاکم را به “اختلاف سیاسی” فروبکاهی که مردم گویاآن اختلاف را هم کنار گذاشتهاند و دستدردست جمهوری اسلامی گذاشتهاند تا در مقابل لولوی “نابودی هستهای” درآینده از “وطنی” دفاع کنند که جمهوری اسلامی همین الان ثروتش را چپاول و مردمش را قتلعام میکند!
آیا مهندسی چنین تصویری غیر از بازاریابی شیادانه برای ارتجاع محور مقاومتی در میان شهروندان کشورهای غرباست؟ غیر ازتقلایی مذبوحانه برای تخریب تلاش انسانی نامه سرگشاده در همبستگی با زندانیان و علیه اعدام است؟ غیر از لابیگری دانشگاهی برای نظام اسلامی است؟
خیالپردازی محور مقاومتی در باره پارادکس اتحاد زندانبانان و زندانیان!
حمید دباشی در مقالهاش فقط حقایق سیاسی ایران را به نفع جمهوری اسلامی و علیه مردم وارونه نمیکند. چاشنی احساسی هم به این مهندسی سیاسی میزند تا در مقابله با یک همبستگی انسانی و در خدمت نظام اسلامی سنگ تمام بگذارد.
مینویسد “اسرائیل هدفی واحد داشته است: تبدیل ایران به سوریه، لبنان یا لیبیِ دیگر و پارهپاره کردن آن. همان زندانبانانی که چشمانداز آزادیهای مدنی را در ایران خفه کردهاند، اکنون کسانی هستند که از آن در برابر اسرائیل و ترامپ دفاع میکنند.” بعد انگشت حیرت بر دهان میپرسد “آیا طراحان این نامه میتوانند این پارادوکس را هضم کنند؟”میتوانند “اقیانوسها دورتر از بمبها از خواب برخیزند، نام خود را پای این سند منزجرکننده ببینند و حس خوبی نسبت به خود داشته باشند؟”
آنجلا دیویس و همراهانش که با انتشار چنین نامهای در یک مسیر انسانی و افتخارآمیز گام گذاشتندحتما که باید حس خیلی خوبی داشته باشند. اما باید از امثال دباشی پرسید که آیا شما در آمریکا، صبحگاهی که پیش از عزیمت به تدریس “مطالعات ایران” از خواب برمیخیزید و خبر اعدام زندانیان هنگام اذان صبح به دست همین “زندانبانان” را میشنوید، از خودتان منزجر نمیشوید و شرم نمیکنید که درست در فضایی که ماشین اعدام جمهوری اسلامی “ضد آمریکایی” شما مدام جانهای عزیزی را بیجان میکند، شما نامه همبستگی با قربانیان این ماشین جنایت و علیه قاتلان این زندانیها را “منزجرکننده” میخوانید و چنین مقاله مشمئزکنندهای منتشر میکنید؟
باید اضافه کنیم که “پارادوکس” اتحاد زندانیان با زندانبانان محصول “تخیلات”خودساخته و آگاهانه محور مقاومتی استاد محور مقاومتی است. زندانیان، برعکس این تخیلات، با جسارت و شجاعت بیسابقهای، از درون زندانها، کارزار “سهشنبههای نه به اعدام” راه انداختهاند. آنها در حالیکه طناب اعدام زندانبانان اسلامی بالای گردنشان تکان میخورد علیه اعدام مبارزه میکنند.
از چرخش کوپرنیکی تا انجماد پیشاکوپرنیکی!
حمید دباشی خیلی دوست دارد از تخیلات محور مقاومتی خود یک تصویر رمانتیک خلق کند و به خورد مخاطبین خارج از کشور بدهد. در آن تصویر رمانتیک، “حاکم و محکوم، دولت و ملت” دستدردست هم گذاشتهاند. مردم دیگر تصمیم گرفتهاند اعتراض و مبارزهشان برای رها شدن از چنگال حکومت اسلامی را کنار بگذارند و به جایش زیر بیرق حکومت وارد جهاد با غرب و اسرائیل و آمریکا شوند.
او در جهت این هدف حتی به احضار ارواح متوسل میشود. میگوید:
“حس کهنهای با هجومِ شهرکنشینان نسلکشِ اسرائیلی که جرئت کردهاند به ایران حمله کنند، بیدار شده است. از یورش اسکندر مقدونی تا حمله اعراب، حمله مغول، اشغال متفقین در جنگ جهانی دوم و کودتای سیا-امآی۶، همه اینها نه فقط برای رژیم حاکم، بلکه برای کل ملت دوباره زنده شدهاند.”
و بعد هم روح کوپرنیک را احضار میکند تا نتیجه بگیرد که “ما وارد یک تحول رادیکال، یک چرخش کوپرنیکی، در نحوه درکمان از ایرانِ تحت حمله دو قدرت هستهای متخاصم شدهایم.” و منظورش از “ما” حاکم و محکوم و دولت و ملت، حکومت قاتل مردم و مردمی که فقط در ده سال گذشته چهار خیزش و انقلاب برای پایان دادن به حیات همین حکومت برپا کردهاند است.
روشن است که احضار روح اسکندر و چنگیز از اعماق تاریخ برای همین مردم که در همین امروز، چنگیزخانهای عمامهدار شبانهروز به جان و کرامت و به همه جلوههای زیبایی و زندگیشان یورش بردهاند، هیچ “حس کهنهای” که با جانیان حاکم مشترک باشد را بیدار نمیکند.
احضار نظریه کوپرنیک اینجا دیگر یک شوخی بیمزه است. مگر کوپرنیک چه کشفی کرده بود که امروز حمید دباشی به روح او آویزان میشود تا برای جمهوری اسلامی در محیط دانشگاه لابیگری “ضد امپریالیستی” بکند؟
مگر نه این است که کوپرنیک یکی از بنیادیترین تصورات مسلط زمان خود و مورد قبول کلیسا را در نیمه قرن ۱۶ به چالش کشید؟ این که زمین مرکز عالم نیست و برعکس زمین است که به دور خورشید میچرخد؟ طنز ماجرا اینجاست که امروز در قرن ۲۱، پرفسور محور مقاومتی دانشگاهی، روح کوپرنیک را از قرن ۱۶احضار میکند تا زیر بغل آیتاللههای حاکم در ایران و نظام اسلامی، همفکران شیعی روحانیت مسیحی در قرن ۲۱عصای محور مقاومتی دانشگاهی بگذارد؟ نظامی که هنوز با جنگ مرگ و زندگی با نسلی مواجه است که عزم کرده است تانشان دهد که جهان سیاست بایدبر دور انسانیت و کرامت انسانی بچرخد نه بر محور ارتجاع ۱۴۰۰ سال پیش!
حمید دباشی با شبیهسازی کشف کوپرنیک، حتی از کشف تاریخی کوپرنیک هم استفاده میکند تا “رژیم حاکم و کل ملت” را کنار هم بچیند و بگوید “نحوه درک” هر دو در معرض یک “تحول رادیکال” قرار گرفته است؛ درست همانگونه که چرخش کوپرنیکی نگاه به جایگاه زمین در منظومه شمسی را زیر و رو کرد.
نه خیر، جناب استاد، چنین “چرخش کوپرنیکی” مشترکی در درک محور مقاومتیها و “ملت ایران” ــ همان مردمی که انقلاب زن زندگی آزادی را خلق کردند ــ رخ نداده است. شما محور مقاومتیها در کنار نظام اسلامی همچنان فکر میکنید زمین سیاست باید دور محور ضد آمریکاییگری نظام اسلامی بچرخد و مردم هم که مدتهاست چرخش کوپرنیکی سیاسی را پشت سر گذاشتهاند، همچنان فکر میکنند زمین سیاسی در ایران باید دور خورشید انقلاب زن زندگی آزادی بچرخد.
شما پروفسورهای محور مقاومتی همچنان در یخبندان پیش از کوپرنیک منجمد ماندهاید. مردم مدتهاست با یک چرخش کوپرنیکی دورانساز، عزم کردهاند یکی از خونینترین جنبشهای فاشیستی جهان معاصر، یعنی اسلام سیاسی را از مقابلشان محو کنند و دور خورشید خود بچرخند. خورشیدی که با انقلاب زن زندگی آزادی اشعه جانبخش و زیبایش را به منطقه و جهان ساطع کرد.
شما همچنان به نام مبارزه با امپریالیسم زیرعبای ارتجاع اسلامی میلولید. اما مردمی که مدتهاست انقلاب کوپرنیکی سیاسی خود را پشت سر گذاشتهاند، عزم دارند با اشعه انقلابشان در زمین زیر پای آیتاللههای تاریکفکر آنچنان شکافی باز کنند که بارگاه پر از چرک و خون و کثافت اسلام سیاسی و در رأس آن جمهوری اسلامی، برای همیشه در آن دفن شود.
انقلاب زن زندگی آزادی، انقلاب کوپرنیکی سیاسی و اجتماعی مردم علیه حکومت اسلامی بود که حکامش، البته شما در کنارشان،هنوز ابلهانه تصور میکنید نه تنها زمین، بلکه خورشید و کائنات هم باید دور محور در هم شکسته مقاومت اسلامی بچرخند.
چشمانتان را باز کنید. مطمئن باشید که در ایران، خورشید انقلاب زن زندگی آزادی مرکز جهان سیاست است که نظام اسلامی و پادوهای محور مقاومتیاش را باهم به مغاک نابودی سیاسی پرتاب خواهد کرد.
حزب کمونیست کارگری ایران وب سایت رسمی حزب کمونیست کارگری ایران