وقتی فقر امنیتی می‌شود؛ جمهوری اسلامی و ترس از لحظه انفجار- سیاوش آذری

چند ساعت فاصله میان دو سخن مقام‌های جمهوری اسلامی کافی بود تا تصویری کمابیش کامل از وضعیت امروز حکومت به دست دهد. مسعود پزشکیان بار دیگر خواهان پایان جنگ با آمریکا شد. ایران را “پیروز میدان” خواند، اما گفت “گرهی را که می‌توان با دست باز کرد، نباید با دندان باز کرد” و برای دفاع از صلح به سخن علی بن ابی‌طالب استناد کرد: صلح “موجب آسایش لشکریان و امنیت مردم و بازار می‌شود”. چند ساعت بعد، فاطمه مهاجرانی، سخنگوی دولت، از اعلام آمار فقر خودداری کرد. دلیلش نه فقدان آمار، بلکه “ملاحظات امنیتی” بود. حتی سخن گفتن از “رفتار” مردم در شرایط فقر نیز، به گفته او، نیازمند مجوز شورای عالی امنیت ملی است.

این دو سخن در ظاهر درباره دو موضوع متفاوت‌اند: یکی جنگ و دیگری فقر. اما در واقع از یک مسئله واحد سخن می‌گویند: حکومتی که می‌داند ادامه وضع موجود می‌تواند تعادل سیاسی جامعه را بر هم بزند.

چرا آمار فقر مسئله امنیتی است؟

خودداری دولت از انتشار آمار فقر را می‌توان نمونه دیگری از پنهان‌کاری جمهوری اسلامی دانست. اما این توضیح هنوز به مهم‌ترین بخش ماجرا نمی‌رسد. حکومت‌ها آمارهای ناخوشایند را پنهان می‌کنند؛ آنچه اینجا اهمیت دارد، دلیل اعلام‌شده برای پنهان کردن آن است: امنیت.

عدد به‌خودی‌خود شورش نمی‌کند. درصد خط فقر به خیابان نمی‌آید. بنابراین وقتی اعلام تعداد فقرا و به‌ویژه اطلاعات مربوط به “رفتار آنها در شرایط فقر” مسئله امنیتی تلقی می‌شود، حکومت ناخواسته چیزی درباره برداشت خود از جامعه می‌گوید. مسئله دیگر صرفاً اندازه فقر نیست؛ امکان تبدیل فقر به رفتار سیاسی است.

این نگرانی نیز خیالی نیست. تجربه جمهوری اسلامی مملو از اعتراضاتی است که یک مسئله ظاهراً اقتصادی ماشه آغاز آنها بوده است: قیمت بنزین، دستمزد، بازنشستگی، آب، برق، گرانی یا سقوط سطح زندگی. خود گزارش‌های رسمی و نیمه‌رسمی نیز از گسترش شدید فقر سخن می‌گویند؛ در گزارش منتشرشده درباره سخنان مهاجرانی، از قول یک نماینده مجلس حتی رقم بیش از ۵۵ میلیون فقیر تا پایان سال ۱۴۰۴ مطرح شده است.

اما دقیقاً در همین‌جا باید از یک نتیجه‌گیری مکانیکی پرهیز کرد. فقر انقلاب تولید نمی‌کند. اگر چنین بود، فقیرترین جوامع جهان الزاماً انقلابی‌ترین جوامع بودند. مردم نیز ظرف‌هایی نیستند که فشار اقتصادی در آنها انباشته شود تا سرانجام در یک نقطه معین “منفجر” شوند. انقلاب یک واقعه سیاسی است.

مسئله تحمل نیست؛ مسئله قدرت است

این شاید مهم‌ترین نکته برای فهم وضعیت امروز ایران باشد. پرسش رایج این است که “مردم تا کجا می‌توانند تحمل کنند؟” اما این پرسش از اساس مسئله را اشتباه صورت‌بندی می‌کند.

مردم ممکن است شرایطی به‌مراتب بدتر از امروز را برای مدتی تحمل کنند و ممکن است در شرایطی نسبتاً بهتر دست به خیزش بزنند. آنچه تعیین‌کننده است فقط شدت فلاکت نیست، بلکه برداشت سیاسی جامعه از توازن قواست: آیا حکومت قدرتمند و شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسد؟ آیا عقب می‌نشیند؟ آیا در رأس آن شکاف وجود دارد؟ آیا مردم احساس می‌کنند تنها نیستند؟ آیا تجربه اعتراض‌های قبلی به آنها نشان داده است که میلیون‌ها نفر همان خواست‌ها و همان نفرت را دارند؟ و مهم‌تر از همه: آیا امکان پیروزی قابل تصور شده است؟

در این معنا، مسئله جمهوری اسلامی فقط فقیر شدن مردم نیست. فقیر شدن مردمی است که حکومت را مسئول وضعیت خود می‌دانند، بارها علیه آن به میدان آمده‌اند و سرنگونی آن برای بخش بزرگی از جامعه دیگر امری غیرقابل تصور نیست.

این همان چیزی است که یک عدد اقتصادی را به “مسئله امنیتی” تبدیل می‌کند.

صلح برای “امنیت مردم و بازار

از همین زاویه می‌توان سخنان پزشکیان را نیز خواند. او بار دیگر خواهان پایان جنگ شد و در دفاع از فراخوان خود نه صرفاً به تلفات انسانی، بلکه به “آسایش لشکریان”، “امنیت مردم” و زنده شدن بازار اشاره کرد.

البته پزشکیان همچنان ناچار است بگوید جمهوری اسلامی “پیروز میدان” بوده است. این تناقض ظاهری خود معنادار است: اگر پیروزی چنین قطعی است، چرا پایان سریع جنگ تا این اندازه ضروری است؟ پاسخ را باید در شرایط مادی جامعه جست.

ادامه جنگ دیگر فقط مسئله جبهه نظامی نیست. محاصره دریایی، محدودیت واردات، اختلال در فروش و انتقال درآمدهای نفتی، کمبود سوخت و فشار بر منابع دولت مستقیماً به زندگی روزمره مردم منتقل می‌شود. معاون اجرایی رئیس‌جمهور نیز صریحاً گفته است که تولید بنزین کفایت نمی‌کند و به دلیل محاصره دریایی امکان واردات وجود ندارد؛ آمار منتشرشده از کسری روزانه حدود ۱۴ میلیون لیتر حکایت دارد.

بنابراین درخواست پایان جنگ را نمی‌توان صرفاً “صلح‌طلبی” جناح پزشکیان دانست. این جناح بخشی از دستگاه حکومتی است و مسئله‌اش پیش از هر چیز امکان ادامه اداره جامعه و بقای نظام است.

اختلاف بر سر جنگ، اختلاف بر سر جامعه

همین‌جا شکاف درون حکومت اهمیت پیدا می‌کند. تقریباً هم‌زمان با سخنان پزشکیان، محسن رضایی اعلام می‌کند تا آمریکا شرایط جمهوری اسلامی را نپذیرد تنگه هرمز باز نخواهد شد و بار دیگر از حمله به منافع آمریکا سخن می‌گوید. بخش دیگری از دستگاه نظامی نیز همچنان با زبان تهدید و ادامه تقابل سخن می‌گوید.

این اختلاف را نباید صرفاً اختلاف “جنگ‌طلبان” و “صلح‌طلبان” تلقی کرد. مسئله عمیق‌تر است. هر دو جناح با پرسش بقای جمهوری اسلامی مواجه‌اند، اما درباره شرایط این بقا پاسخ‌های متفاوتی دارند.

یک بخش عقب‌نشینی در برابر آمریکا را خطرناک می‌داند، زیرا تخاصم با غرب، برنامه هسته‌ای و موشکی و سیاست منطقه‌ای بخشی از ساختمان ایدئولوژیک و مادی قدرت جمهوری اسلامی است. شبکه عظیمی از نهادهای نظامی، اقتصادی و سیاسی حول همین سیاست شکل گرفته است. عقب‌نشینی در این عرصه فقط تغییر سیاست خارجی نیست؛ جابه‌جایی قدرت، منابع و موقعیت جناح‌های مختلف درون نظام نیز هست.

اما بخش دیگر خطر را جای دیگری می‌بیند: ادامه جنگ می‌تواند اقتصادی را که پیشاپیش در بحران است به نقطه‌ای برساند که هزینه سیاسی آن برای حکومت غیرقابل کنترل شود.

بنابراین پشت اختلاف بر سر آمریکا، یک پرسش داخلی قرار دارد: چگونه می‌توان جمهوری اسلامی را در برابر جامعه حفظ کرد؟

از بنزین تا فقر

ماجرای اخیر بنزین نیز دقیقاً همین تناقض را آشکار کرد. حکومت به دلایل مالی و ساختاری نیازمند تغییر قیمت است؛ اما اجرای آزمایشی بنزین ۸۷ هزار و ۲۰۰ تومانی در کرمان تنها چند ساعت دوام آورد. تجربه آبان ۱۳۹۸ هنوز بخشی از حافظه سیاسی حکومت است.

این عقب‌نشینی نشان می‌دهد محاسبه دولت صرفاً اقتصادی نیست. حکومت نمی‌تواند بگوید هزینه واقعی بنزین فلان مقدار است و بنابراین مردم باید آن را بپردازند. میان قیمت بنزین و تصمیم دولت، خیابان قرار گرفته است.

همین منطق درباره فقر عمل می‌کند. مسئله حکومت صرفاً این نیست که چند میلیون نفر زیر خط فقرند. مسئله این است که اعلام گستره واقعی فقر ممکن است به میلیون‌ها انسان نشان دهد تجربه‌ای که هر یک به صورت فردی تحمل می‌کنند، وضعیتی عمومی است.

دانستن اینکه “من فقیر شده‌ام” یک چیز است؛ دانستن اینکه ده‌ها میلیون نفر مانند من فقیر شده‌اند چیز دیگری است. دومی می‌تواند تجربه خصوصی فلاکت را به شناخت یک وضعیت اجتماعی تبدیل کند. و از اینجا تا سیاست هنوز فاصله‌ای وجود دارد، اما همین فاصله است که جمهوری اسلامی از پیموده شدنش می‌ترسد.

شاید به همین دلیل عبارت مهاجرانی درباره “رفتار مردم در شرایط فقر” از خود آمار فقر مهم‌تر باشد.

بحران در بالا، محاسبه در پایین

اما نباید از شکاف‌های حکومت نتیجه گرفت که انقلاب خودبه‌خود در راه است. این نیز شکل دیگری از همان اقتصادگرایی است که انقلاب را نتیجه میزان فقر می‌داند.

شکاف در بالا تنها هنگامی اهمیت انقلابی پیدا می‌کند که در پایین به‌عنوان تغییر در توازن قدرت فهمیده شود. عقب‌نشینی بر سر بنزین، اختلاف علنی بر سر جنگ، نزاع بر سر شیوه سرکوب، ناتوانی در حل بحران انرژی و تلاش برای مخفی کردن آمار فقر، همگی می‌توانند در ادراک جامعه از قدرت حکومت تأثیر بگذارند.

در سوی مقابل نیز حکومت دائماً جامعه را می‌سنجد. افزایش قیمت تا کجا ممکن است؟ چه چیزی اعتراض ایجاد می‌کند؟ چه میزان سرکوب نتیجه معکوس می‌دهد؟ جنگ تا کجا قابل ادامه است؟ چه آماری را می‌توان منتشر کرد؟

به این معنا، امروز نه فقط مردم حکومت را ارزیابی می‌کنند؛ حکومت نیز دائماً مردم را محاسبه می‌کند. و شاید این مهم‌ترین ویژگی وضعیت کنونی باشد.

لحظه‌ای که ممکن می‌شود

خیزش‌های بزرگ معمولاً در لحظه‌ای آغاز نمی‌شوند که فلاکت به لحاظ آماری به بالاترین حد خود رسیده است. لحظه تعیین‌کننده زمانی است که بخش بزرگی از جامعه احساس کند ادامه وضع موجود نه فقط غیرقابل تحمل، بلکه قابل تغییر است.

جرقه می‌تواند افزایش قیمت بنزین باشد. می‌تواند دستمزد پرداخت‌نشده، قتل یک معترض، سرکوب یک زن، کمبود آب یا حادثه‌ای باشد که امروز حتی قابل پیش‌بینی نیست. اهمیت جرقه در خود آن نیست. اهمیت آن در ماده اجتماعی و سیاسی‌ای است که جرقه در آن فرود می‌آید.

جمهوری اسلامی این را می‌داند. به همین دلیل قیمت بنزین برایش امنیتی است؛ آمار فقر امنیتی است؛ رسانه امنیتی است؛ اعتراض کارگری امنیتی است؛ و حتی “رفتار مردم در شرایط فقر” موضوع شورای عالی امنیت ملی می‌شود.

در این معنا، چند ساعت فاصله میان سخنان پزشکیان و مهاجرانی تصادفی نیست، حتی اگر هیچ هماهنگی‌ای میان آن دو وجود نداشته باشد. اولی هشدار می‌دهد که باید پیش از آنکه گره سخت‌تر شود جنگ را پایان داد؛ دومی نمی‌تواند بگوید فقر تا کجا گسترش یافته، زیرا خودِ دانستن آن مسئله امنیتی شده است. آنچه این دو سخن را به هم پیوند می‌دهد ترس از فقر نیست؛ ترس از سیاسی شدن فقر است.

و درست در همین نقطه است که بحران اقتصادی جمهوری اسلامی به مسئله‌ای بسیار بزرگ‌تر تبدیل می‌شود. مردم نه بر اساس یک شاخص اقتصادی، بلکه بر اساس ارزیابی سیاسی خود از امکان تغییر به میدان می‌آیند. حکومت نیز این را می‌داند. آنچه امروز در بالا به شکل اختلاف بر سر جنگ، قیمت‌ها، سرکوب و انتشار آمار ظاهر می‌شود، در نهایت بازتاب همان پرسشی است که در پایین نیز جریان دارد: توازن قوا به سود چه کسی در حال تغییر است؟

لحظه انقلابی نه زمانی فرا می‌رسد که مردم دیگر نتوانند تحمل کنند، بلکه زمانی که به این نتیجه برسند که دیگر لازم نیست تحمل کنند.