جدید ترین

از پاسارگاد به هگمتانه! در نقد فدرالیسم- حمید تقوائی

در سمپوزیوم ای که اخیرا در شهر تورنتو با عنوان “گفتگوی قانون اساسی برای آینده ایران” از طرف “مرکز یورک برای مطالعات خاورمیانه و بین المللی” برگزار شد شماری از محققین و اساتید دانشگاهی، نمایندگان احزاب، و چهره های فعال سیاسی شرکت داشتند. اغلب شرکت کنندگان فدرالیست بودند و موضع بحث پنل های مختلف نیز عملا حول فدرالیسم متمرکز شد. در این نشست تنها من در نقد فدرالیسم صحبت کردم و برخی از دوستان در پنلهای بعدی نیز به سخنان من پاسخ دادند اما بخاطر کمبود وقت فرصت کافی برای باز کردن بحثها وجود نداشت.

هدف این نوشته جبران این کمبود وقت و باز کردن بیشتر بحث است.

پارادوکس “کشور کثیرالمله”

نقطه عزیمت دوستان فدرالیست این است که ایران کشوری کثیرالمله است. اجازه بدهید ما هم از همین مقوله شروع کنیم. بدوا باید گفت “کشور کثیرالمله” یک تناقض در خود است. کشور بنا به تعریف نمیتواند از چند ملت تشکیل شده باشد. کشور، همانند ملت، در تاریخ دنیا پدیده و مقوله ای نسبتا مدرن و نوین و همزاد انقلاب کبیر فرانسه، و تحولات فکری قبل از آن مانند رنسانس و جنبش روشنگری، است. این تحولات که به تشکیل ملت-دولت ها انجامید کاملا نقطه مقابل جوامع ملوک الطوایفی قرون وسطائی بود. کشور نام محدوده جغرافیائی ملت-دولت هاست در مقابل جوامع متشکل از دوک نشینها و لرد نشینها و ایلات و اقوام و جوامع خانخانی که در تمام دوران قرون وسطی در شرق و در غرب وجود داشت. ملت واحد پیش شرط تشکیل دولت و در نتیجه پیش شرط تشکیل کشور به معنی مدرن کلمه است. کشور کثیرالمله از پایه بی معنا است.

تا آنجا که به ایران مربوط میشود حکومتها در سراسر تاریخ این سرزمین (از دوره مادها و هخامنشیان تا غزنویان و آل زیار و آل بویه و تا افشاریه و قاجاریه) همه حکومتهایی قومی- ایلیاتی بودند که با نوعی بالانس قدرت بین اقوام مختلف بر بخشهای مختلف فلات ایران حکومت میکردند. اصطلاح “ممالک محروسه”، که از دوران صفویه تا زمان قاجار نام رسمی ایران بود، گویای همین واقعیت است. این نام با مسمائی بود برای ائتلاف “مملکت” های مختلف، یعنی مناطق تحت سلطه خانها و روسای ایلات و قبایل مختلف، در ایران فئودالی-قرون وسطائی. آیا سیستم فدرالی که دوستان ما با بازشناسی نزدیک به ۲۷ هویت ملی و قومی و اتنیکی خواهان آن هستند به ممالک محروسه ایران نزدیک تر نیست تا به یک جامعه مدرن و مدنی در ایران؟

دوستان فدرالیست ما کشورهای فدرال موجود را بعنوان الگوی موفق نظامهای فدرال ذکر میکنند اما توجه ندارند که در بسیاری از این کشورها (از جمله ایالات متحده، سوئیس، آلمان، اتریش، استرالیا، و کانادا) فدرالیسم نظامی برای تشکیل یک کشور واحد از قومها و اتینکها و زبانهای مختلف بود. هیچیک از این کشورها، بر خلاف دوستان فدرالیست ما، خود را کشور کثیرالمله نمیدانند و نمینامند دقیقا به این خاطر که از “کثیر القومی” به وحدت ملی رسیده اند و نه برعکس! بدون فدرالیسم هیچ یک از این کشورها وجود نمیداشتند.

برای کشورهائی که وجود داشتند و بعد به نظام فدرالی پیوستند ( نظیر هند، برزیل، مکزیک، اتیوپی، آفریقای جنوبی و نپال و غیره) نیز فدرالیسم سیستم گذار از نظامهای تحت استعمار و یا نظام پادشاهی و یا آپارتاید به نظام جمهوری بود. به یک معنا این نظامها نیز بعنوان یک جمهوری مستقل و نوپا فدرالیسم را انتخاب کردند. در اینجا هم فدرالیسم در واقع حلقه گذار از جوامع قرون وسطایی به کشورهای مدرن است.

در مورد ایران هیچیک از این شرایط صادق نیست. نه قرارست حول فدرالیسم کشور تازه ای تشکیل دهیم و نه از استعمار خلاص شویم و نه حتی از پادشاهی به جمهوری گذر کنیم. کشور موجودی که میتواند با خلاصی از جمهوری اسلامی و برپایی یک نظام مترقی و دموکراتیک تامین کننده آزادی و رفع همه تبعیضات باشد را چرا باید به بیست و خرده ای موزائیک قومی- اتنیکی-ملیتی تقسیم نمود و بعد آنها را دور هم چید تا بر سر خط و مرز و حقوق و رودخانه ها و معادن و منابع متعلق به فدرال خود وارد کشمکش و تنش مداوم شوند؟ توجه کنید که دوستان ما تنها از فدرال کردستان و آذربایجان و بلوچستان صحبت نمیکنند بلکه فدرالیسم مورد نظر آنها قرارست بقول خودشان نزدیک به ۲۷ قوم و “ملت” را در بر بگیرد. بسیاری از این گروه ها مانند لرها و لک ها و تات ها و عرب ها نه سابقه کشمکش و تنش ملی دارند و نه ناسیونالیسم مدعی حق تعیین سرنوشت و خودمختاری و جدائی. مساله تنش و کشمکش ملی تا سطح حمله نظامی به مردم، هم در دوره شاه و هم در جمهوری اسلامی، اساسا در مورد کردستان صدق میکند و نه همه افرادی که زبان و گویش و رسم و رسوم متفاوتی از بقیه دارند. بحث بر سر مساله کرد است و این مساله هم میتواند با رفع تبعیض ملی و برسمیت شناسی حقوق مساوی برای همه شهروندان حل شود.

امروز هم این ناسیونالیسم کرد است که پرچم فدرالیسم را برافراشته است به این امید که از این طریق متحدان بیشتری برای خود بیابد. این نوعی سهم خواهی ناسیونالیسم کرد در قدرت است در پوشش “همه” باید سهمی داشته باشند. از این نظر هم مساله فدرالیسم در ایران اساسا با فدرالهای موجود دنیا که اساسا در پاسخ به یک مسله واقعی تنش و کشمکش ملی بین دو یا حداکثر چند گروه شکل گرفتند قابل مقایسه نیست.

فدرالیسم در ایران علیرغم هر نیت خیری که ممکن است نیروهای فدرالیست داشته باشند، تنها میتواند نسخه ای برای تلاشی باشد. مانند اتفاقی که در یوگسلاوی سابق رخ داد.

اوجالان: فدرالیست منسجم

یک فدرالیست منسجم ناگزیر به نفی مقوله و پدیده ملت- دولت میرسد. عبدالله اوجالان یکی از این فدرالیستها است. او در مقام تئوریسین و رهبر نظری- فکری بسیاری از نیروهای فدرالیست کرد در منطقه، از جمله سازمان پژاک در ایران، ملت-دولت را بعنوان مقوله و پدیده ای ارتجاعی رد میکند و بجای آن سیستم کنفدرالیسم دموکراتیک را قرار میدهد. اوجالان بخوبی درک کرده است که نمیتوان در مناطق کرد نشین منطقه هم سیستم مبتنی بر نظریه ملت-دولت را پذیرفت و هم خواهان فدرالیسم بود. در سیستم نظری اوجالان که به آپوئیسم مشهور است همه مسائل و مصائب جامعه به سیستم ملت- دولت نسبت داده میشود و اعلام میشود باید این سیستم را کنار گذاشت. اوجالان حتی جامعه مدنی را بعنوان مدرنیته کاپیتالیستی رد میکند و معتقد است نه تنها کُردها بلکه کل مردم منطقه و دنیا برای رهائی و آزادی باید طرفدار کنفدرالیسم دموکراتیک باشند.

البته بسیاری از دوستان فدرالیست ما با نظرات اوجالان موافق نیستند اما امتداد منطق و استدلال آنان در دفاع از فدرالیسم چیزی بجز آپوئیسم نمیتواند باشد.

فدرالیسم و مالتی کالچرالیسم

در سخنرانی یک از دوستان فدرالیست در سمپوزیوم تورنتو از اهمیت هگمتانه (همدان امروز) بعنوان پایتخت مادها صحبت شد با تاکید اینکه تاریخ ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی باید چند صدسال عقب تر برود و از حکومت مادها، قومی که خاستگاه نژاد کرد محسوب میشود، شروع کند. در صحبتهای جانبی که با یکی از اساتید کرد زبان طرفدار فدرالیسم داشتم نیز ایشان بر اهمیت تمدن مادها تاکید میکرد. لابد دوستان بلوچ و آذری و عرب و هریک از ۲۷ گروه قومی-ملی اتنیکی ساکن ایران که فدرالیستهای ما بازشناسی کرده اند نیز همه بر تمدن خود تاکید میکنند.

این نظریات بویژه با مطرح شدن پست مدرنیسم، و نظریه نسبیت فرهنگی و مالتی کالچرالیسم ناشی از آن، رواج یافته است. اما آیا واقعا چندین نوع تمدن وجود دارد؟ برای پاسخ به این سئوال ابتدا باید توجه کرد که تمدن در دو سطح قابل بررسی است. یکی در سطح فکری و زبان و آداب و رسوم و غیره که فرهنگ نامیده میشود و دیگری در سطح مادی و یا نتایج و دستاوردهای عینی علمی و تکنولوژیک هر فرهنگ.

در دنیا فرهنگها و زبانها و آداب و رسوم بسیاری وجود دارد اما تمدن مادی بشر یکسان و سراسری است. مردم دنیا با هر زبان و فرهنگ و مذهب و آداب و رسومی در زندگی هر روزه خود از الکتریسته و اتومبیل و کامپیوتر و تلفن موبایل و هواپیما و قطار و غیره استفاده میکنند. در عصر ما زندگی اجتماعی بدون این فرهنگ مادی اصلا قابل تصور نیست. این دستاوردها همه حاصل فرهنگ غربی است. حاصل علم و فلسفه و تکنولوژی ای است که در عصر حاضر در غرب شکل گرفته و پیشرفت کرده است. البته این فرهنگ و تمدن غربی مبتنی است به یک تاریخ چند هزارساله که چین و یونان و مصر و ایران و بسیاری از جوامع دیگر در آن نقش داشته اند ولی امروز فرهنگ مادی انسان( به معنی جامع علم و فلسفه و تکنولوژی و نتایج مادی آن) در تمدن غربی نمایان میشود.

در این میان ناسیونالیستهای جهان سومی میکوشند افتخارات تاریخی داشته و نداشته شان را به رخ غرب بکشند. یکی کورش را پدر حقوق بشر میداند و یکی یاسای چنگیزی را، یکی پاسارگاد را بزرگ میدارد و یکی هگمتانه را، یکی حمورابی را برجسته میکند و یکی کنفوسیوس را و غیره و غیره. این تلاشها نه بخاطر احترام به تمدن بشری بلکه بمنظور دامن زدن به عرق ملی و افتخار به ملت و نژاد و تاریخ خود صورت میگیرد.

این افتخار آفرینی ها عملا زمینه ساز برتری طلبی ملی نژادی است و چه از جانب ناسیونالیسم حاکم، از نوع ناسیونالیسم فارس و عظمت طلبی آریائی و نژاد پرستی هیتلر و “برتری طلبی سفید” ترامپ و ایلان ماسک و غیره باشد، و چه از جانب ناسیونالیسمهای اتنیکی در اپوزیسیون، به یک اندازه ارتجاعی و ضد انسانی است.

باید با این نوع هویتسازیها از جانب هر نیروئی، در حکومت و یا در اپوزیسیون، صورت بگیرد پیگیرانه مقابله کرد.

هویت لوکال و گلوبال

نفی هویت ملی-نژادی به معنی نفی هویت محلی اجتماعی افراد نیست. به هر کتاب درسی جامعه شناسی، باصطلاح جامعه شناسی 101، رجوع کنید به شما میگوید که مردم دو نوع هویت دارند: هویت محلی (لوکال) و هویت جهانی(گلوبال). هویت لوکال از انس و علاقه به جامعه خود، محله و شهر و کشوری که در آن بزرگ شده ایم و زبان و فرهنگ و ادبیات خود ناشی میشود و در واقع جزء لایتجزای هویت اجتماعی انسان است. و برعکس، هویت جهانی مبتنی است بر هویت انسانی تمام ساکنین کره ارض.

هویت لوکال از اینجا نشات میگیرد که هر کس به نزدیکان خود، دوستان خود و حتی گل و گیاه و حیوان خانگی خود بیشتر علاقه دارد تا انسانها و حیوانات و نباتاتی که نمی شناسد. این امری طبیعی است که از انس و الفت و شناخت بیشتر ناشی میشود و در جوهر خود امری اجتماعی و انسانی است. در حوزه ادبیات و هنر و زبان هم همینطور است. زبان مادری جایگاه ویژه ای در تفکر و بیان و حتی ذوق و شناخت ادبی افراد دارد. افرادی که حتی به زبانهای دیگر مسلط هستند طنز و کنایه و شعر و ادبیات به زبان مادری خود را بهتر می فهمند و حس میکنند و بیان میکنند. لذتی که ما فارسی زبانان از اشعار حافظ و مولوی و سعدی و خیام میبریم بسیار متفاوت از درک حتی محققین ادبی و شرق شناسانی است که زبان مادریشان فارسی نیست. عکس قضیه هم صادق است. ما از آثار شکسپیر و گوته و دانته نمیتوانیم باندازه خود انگلیسی و یا آلمانی و یا ایتالیائی زبانها لذت ببریم و یا همه ظرایف و دقایق آثارشان را حس و درک کنیم.

تا جائی که به بحث ما مربوط میشود دیدن و برسمیت شناسی این تمایز زبانی فرهنگی جایگاه مهمی در رفع ستم ملی دارد. بعنوان نمونه منظومه ترکی “حیدر بابایه سلام” از استاد شهریار یک شاهکار ادبی آذری محسوب میشود که من فارسی زبان از آن محروم هستم. برای کرد زبانان هم اشعار شیرکو بیکس همین جایگاه را دارد. اینها جزئی از هویت لوکال بخشهائی از ساکنین ایران است که باید برسمیت شناخت و پاس داشت. اما ناسیونالیسم در هر لباسی این هویت اجتماعی را به افتخارات و مقدسات تاریخی ملی نژادی تحریف میکند و از آن اسلحه ای برای برتری طلبی ملی خود میسازد. از “هنر نزد ایرانیان است” و تا “کردها از نسل شیرند” و تا افتخارات نژادی گرگهای خاکستری آذربایجان نمونه هائی از این تحریف و مسخ هویت اجتماعی و لوکال انسانها به برتری طلبی ملی نژادی به شمار میروند.

هویت جهانی بر هویت مشترک همه انسانها، مستقل از وابستگیهای ملی و مذهبی و قومی و نژادی، مبتنی است. انسانگرائی و نوعدوستی، ارزشهای جهانشمول، مخالفت با هر نوع تبعیض و برتری طلبی، اعتقاد به همسرنوشتی و درک و خواست مشترک همه مردم دنیا از رهائی و آزادی و برابری و عدالت و خوشبختی، همه اجزا هویت جهانی انسان هستند. این فرهنگی است که باید هر چه گسترده تر و همه جانبه تر در همه دنیا گسترش بیابد و نهادینه بشود. فرهنگهای لوکال نیز همانقدر ارزشمند هستند که حاوی این مولفه های فرهنگ انسانی باشند. مثلا کفش چوبی برای دختران در فرهنگ سنتی چین که هدفش کوچک نگاهداشتن پای زنان و محدود کردن تحرکشان بود، و یا رسم “ژن به ژن” و یا ختنه زنان در بخشهائی از کردستان، و نظایر آن همه جزئی از هویت لوکال است اما تماما ارتجاعی است و باید منسوخ شود. و برعکس اگر اشعار مولوی و حافظ و خیام با استقبال جهانی روبرو میشود و یا سروده های شهریار و شیرکو بیکس از سطح محلی فراتر میرود بخاطر بیان ارزشهای مشترک همه انسانها است. در محور همه فرهنگها و در تمام قرون اعصار آنچه ارزشمند و پایدار است ارزشها و احساسات و عواطف انسانی است حال با هر زبانی و در هر قالب و هر محدوده جغرافیائی که بیان شده باشد.

یک بام و دوهوای سکولاریسم و فدرالیسم

فدرالیستها شرکت نمایندگان همه اقوام و اتنیکها و ملیتها در دولت را راه حل رفع ستم ملی میدانند. اما بطور واقعی این راه حل ستم ملی نیست، نهادینه کردن آنست. این “راه حل” به این میماند که سکولارها برای رفع ستم مذهبی خواهان شرکت نمایندگان همه ادیان و مذاهب موجود ایران در دولت باشند! میتوان هم ارز “کثیرالمله”، جامعه ایران را “کثیر المذهب” معرفی کرد و به همین نتیجه دخالت همه در دولت رسید. خوشبختانه نیروهای فدرالیست به سکولاریسم معتقد هستند ( یک پنل همایش تورنتو در مورد سکولاریسم بود و همه مدافع جدائی مذهب از دولت بودند) اما همین منطق را به جدایی هویتهای ملی نژادی از دولت تعمیم نمیدهند. هویت ملی افراد هم همانند هویت مذهبی آنان باید امر شخصی تلقی بشود و از دولت جدا باشد. قوانین و سیستم آموزشی و دولت آتی ایران نه باید فارس و کرد و آذری و بلوچ باشد و نه شیعه و سنی و بهائی. جامعه ایران نه اسلامی است و نه فارس و کرد و بلوچ و غیره بلکه جامعه مدنی مبتنی بر هویت انسانی و مشترک همه ساکنین ایران است. تنها با چنین دیدگاه و موضعی است که میتوان حقوق برابر، از حق تحصیل و فعالیت هنری ادبی به زبان مادری تا حقوق مساوی اقتصادی و سیاسی و اجتماعی، را برای همه مردم ساکن ایران به ارمغان آورد. آنچه همزیستی ساکنین یک کشور را پاس میدارد برسمیت شناسی حقوق شهروندی مساوی برای همگان از جمله گروههای قومی اتنیکی است و نه تاکید بر هویت ملی-قومی افراد.

پاسخ به عظمت طلبی فارس فدرالیسم نیست

در شرایط مشخص امروز ایران فدرالیسم نوعی موضع و برخورد دفاعی به عظمت طلبی فارس است. ناسیونالیسم فارس هر نوع خودمختاری و یا جدائی را خیانت و نقض “اصل مقدس” تمامیت ارضی میداند و حتی هنوز بجائی نرسیده نیروهای کرد را به لشکرکشی و حمله نظامی تهدید میکند. در برابر این تهاجم نیروهائی مثل احزاب کرد که قبلا شعارشان دموکراسی برای ایران خودمختاری برای کردستان بود به فدرالیسم پناه برده اند. این نوعی اعلام برائت از جدائی طلبی و حتی از خودمختاری است. در حالی که در برابر ناسیونالیسم عظمت طلب فارس باید تعرض کرد. من در کنگره آزادی ایران نیز که چند ماه قبل در لندن برگزار شد تاکید کردم که جدائی طلبی جرم نیست. هیچ دولت و نیروئی حق ندارد به حزب و یا مردمی که خواهان جدائی هستند حمله کند یا آنها را تحت هیچگونه فشاری قرار دهد. همزیستی همه ساکنین ایران تنها میتواند امری داوطلبانه باشد.

ما کمونیستها بعنوان یک اصل خواهان کشورهائی هر چه وسیعتر و کمرنگ شدن مرزها هستیم. در شرایط مشخص امروز ایران هم برسمیت شناسی جدائی به معنی موافقت ما با جدائی هیچ بخشی از کشور نیست. احزاب مدافع هویتهای ملی قومی نیز خواهان جدائی نیستند اما نباید در برابر ناسیونالیسم فارس به موضع دفاعی افتاد. در برابر تعرض ناسیونالیسم فارس باید اعلام کرد اگر هم خواهان جدائی میبودیم جرمی مرتکب نشده بودیم. همانطور که در دموکراسیهای غربی احزاب جدائی طلب احترام خود را دارند، آزادانه فعالیت میکنند و در پارلمانها و دولتها حضور دارند.

نکته دیگر در مورد فدرالیسم اینست که در مورد مضمون سیاستهای دولتهای فدرال هیچ نمیگوید در حالی که موضوع اصلی توده مردم سیاست دولتها، چه محلی و چه سراسری است و نه شکل حکومتی آنها. خوشبختانه در نشست تورنتو پنل هایی به بحث در مورد سکولاریسم و قانون اساسی و گذار دموکراتیک و عدالت انتقالی اختصاص داشت. موضوع اصلی همین مسائل است. اساس مساله تعهد همه نیروها به جدائی مذهب از دولت و قوانین و سیستم آموزشی و تضمین آزادیهای بی قید و شرط در دوره گذار و پس از آن و تدوین قانون اساسی پیشرو و متضمن رفع همه تبعیضات است. فدرالیسم در خود ارزش نیست بلکه تعهد دولتها، هر شکلی داشته باشند، به موازین انسانی و مترقی و پیشرو ملاک است.

اگر مثلا در فدرال آذربایجان گرگهای خاکستری دست بالا داشته باشند تکلیف چیست؟ و یا در بلوچستان مذهبیون طرفدار مولوی عبدالحمید؟ آیا در چنین حالتی آزادی مردم بلوچستان و آذربایجان تامین شده است؟!

دوستان فدرالیست به نحوی از فوائد تکثر گرائی و فدرالیسم و خصلت دموکراتیک آن صحبت میکنند که گوئی در کردستان و آذربایجان و بلوچستان و غیره نه طبقات وجود دارند و نه نیروهای مترقی و ارتجاعی. چنانکه گوئی هر نیروی “خودی” که کار بدست باشد از نیروهای “غیر خودی” بهتر است. این همان هویتسازی قومی است که ارتجاع خودی را بر ترقیخواهی غیر خودی ترجیح میدهد.

راه حل مساله ملی چیست

در این تردیدی نیست که مردم کردستان و آذربایجان و بلوچستان و دیگر مناطق غیر فارس نشین به درجات مختلف از ستم و تبعیض ملی رنج میبرند. راه حل این مساله نه فدرالیسم است و نه خود مختاری. این نسخه ها جزئی از صورت مساله هستند و نه راه حل. راه حل ستم و تبعیض ملی سر راست و روشن برسمیت شناسی حقوق برابر برای همه ساکنین ایران و در همه جنبه هاست. از حق تحصیل و هنر و ادبیات و رسانه های آزاد به زبان مادری گرفته تا حقوق اقتصادی و اجتماعی و سیاسی برای همگان تا سیاستهای اثباتی برای رفع عقب ماندگی هائی که به مردم مناطق غیر فارس نشین کشور تحمیل شده است. تضمین و تامین این حقوق مستلزم تعهد به ارزشهای جهانشمول انسانی و خواستهای مشترک همه مردم کره ارض برای برخورداری از آزادی و رفاه و برابری و کرامت انسانی است. فدرالیسم دقیقا به این خاطر که نقطه عزیمتش هویتهای قومی اتنیکی و اتکا بر این هویتها است نمیتواند عامل حل ستم و تبعیض ملی باشد.

۱۷ شهریور ۱۴۹۵، ۸ سپتامبر ۲۰۲۶