زن، زندگی، آزادی؛ شیفت پارادایمی در مفهوم و پراتیک انقلاب- محسن ابراهیمی

انقلاب “زن، زندگی، آزادی” از بسیاری جهات در تداوم انقلاب‌های بزرگ تاریخی قرار دارد. همانند انقلاب فرانسه، انقلاب روسیه و بسیاری از انقلاب‌های دیگر، در اینجا نیز مسئله قدرت سیاسی، پایان دادن به نظم موجود، حضور خیابانی توده‌ها، رویارویی با دستگاه سرکوب، گسترش اعتراض به بخش‌های مختلف جامعه و پیدایش نوعی احساس جمعی در باره توانایی تغییر جهان حضور دارد. همچنین تغییر روحیات شهروندان در جریان انقلاب پیش از سقوط حکومت پدیده تازه‌ای نیست. انقلاب‌ها معمولاً پیش از آنکه تکلیف قدرت سیاسی را تعیین کنند، انسان‌ها را تغییر می‌دهند: ترس‌ها فرو می‌ریزند؛ هنجارها و اقتدارهای دیرپا مورد پرسش و حتی تمسخر قرار می‌گیرند؛ زبان، ادبیات، هنرها و نمادهای تازه ساخته می‌شوند؛ نگاه مردم به خود و قدرتشان تغییر می‌یابد و تغییراتی که تا دیروز ناممکن به نظر می‌رسیدند، ناگهان امکان‌پذیر تصور می‌شوند.

اما علیرغم همه این تشابهات، انقلاب “زن، زندگی، آزادی” نشانه‌های یک شیفت پارادایمی در مفهوم و پراتیک انقلاب را در برابر ما قرار داده است. شیفت پارادایمی در مفهوم و پراتیک انقلاب می‌تواند عناصر شناخته‌شده انقلاب‌های پیشین را حفظ کند، اما آن‌ها را در ترکیبی متفاوت، با مرکز ثقل و منطقی تازه تجربه کند. ادعای این نوشته این است که انقلاب “زن، زندگی، آزادی”، مرکز ثقل برخی از عرصه‌های انقلاب و رهایی را جابه‌جا کرده و در پراتیک خود چنان مفهوم گسترده‌تری از انقلاب و رهایی را به نمایش گذاشته است که برای فهم کامل آن، چارچوب پیشین فهم انقلاب نیازمند گسترش و بازتعریف است.

تحمیل بخشی از مطالبات در جریان انقلاب

یکی از نشانه‌های مهم این شیفت پارادایمی را باید در زمینه رابطه میان قلمروهای مختلف رهایی و تحقق عملی بخشی از آن‌ها در جریان خود انقلاب جست‌وجو کرد. در بسیاری از الگوهای تاریخی انقلاب، انقلاب نهایتاً و به‌درستی حول مسئله قدرت سیاسی سازمان می‌یافت. مطالبات مربوط به زنان، روابط خانوادگی، فرهنگ، آزادی‌های فردی، آزادی‌های سیاسی، دخالت مذهب در زندگی خصوصی و شیوه زندگی در جریان انقلاب قطعاً طرح می‌شدند، اما تحقق بسیاری از این مطالبات اساساً به آینده پس از پیروزی موکول می‌شد.

در “زن، زندگی، آزادی”، آنچه پیش‌تر ممکن بود مسائل “اجتماعی”، “فرهنگی” یا حتی “خصوصی” تلقی شود، مستقیماً به موضوعات مهم و تعیین‌کننده انقلاب تبدیل می‌شوند. بدن زن، حجاب، رابطه زن و مرد، عشق، شادی، موسیقی، رقص، انتخاب سبک زندگی دیگر حاشیه انقلاب نیستند؛ بخشی از خود تعریف آزادی‌اند. مرز میان امر خصوصی و امر سیاسی درهم می‌ریزد؛ بیشتر آشکار می‌شود که قدرت سیاسی تنها در دولت، زندان، دادگاه و نیروی سرکوب حضور ندارد؛ قدرت می‌تواند تا بدن انسان، جایگاه زن، پوشش، خانواده، مدرسه، دانشگاه، خیابان و خصوصی‌ترین عرصه‌های زندگی نفوذ کند. بنابراین انقلاب نیز ناگزیر قلمرو خود را تا مبارزه در همه این عرصه‌ها گسترش می‌دهد؛ دقیقاً به این خاطر که، برای مثال، زندگی خصوصی را نه فقط پس از پیروزی، بلکه در خود جریان انقلاب از سیطره و دخالت ایدئولوژیک و مذهبی حکومت رها کند.

زن

زنان در انقلاب‌های پیشین نیز شرکت کرده‌اند. انقلاب فرانسه، کمون پاریس و انقلاب روسیه فقط سه نمونه برجسته هستند. آنچه این انقلاب را متمایز می‌کند، ابعاد کم‌سابقه حضور زنان و در کنار آنها حضور پیشرو دختران دانش آموز، و مشخصا نقش پیشگام و تعیین‌کننده زنان در شکل‌دادن به سیمای خود انقلاب است.

زنان نه فقط در صفوف انقلاب، بلکه در خط مقدم سرپیچی از یکی از بنیادی‌ترین ارکان نظم حاکم ایستادند و با جسارت و شجاعتی چشمگیر به چهره شاخص این انقلاب تبدیل شدند. از این لحاظ، “زن، زندگی، آزادی” بیش از هر انقلاب بزرگ پیشین، سیمایی زنانه پیدا کرده است و از آن به‌عنوان اولین انقلاب زنانه یاد می‌شود. تمایز مهم در این است که زن در این انقلاب صرفاً یکی از گروه‌هایی نیست که در انقلاب شرکت می‌کند تا پس از پیروزی رها شود. رهایی زن به‌عنوان معیاری بنیادی برای رهایی کل جامعه، در جریان خود انقلاب هم پراتیک می‌شود. حتی نامی که جامعه به این انقلاب داده است این جابه‌جایی را بیان می‌کند: “زن” در کنار “زندگی” و “آزادی” قرار می‌گیرد.

وجه مهم دیگر این تحول، همراهی گسترده مردان با مبارزه‌ای است که رهایی زن را در مرکز خود قرار داده است. اتفاقی که نشان می‌دهد که رهایی زن می‌تواند از مطالبه خود زنان تحت ستم فراتر رود و به امر مشترک رهایی کل جامعه تبدیل شود.

یک شاخص مهم انقلاب “زن، زندگی، آزادی”، ضدیت قاطع با دخالت مذهب در زندگی خصوصی و نهادهای عمومی و دولتی است. تعرض هم‌زمان به حاکمیت سیاسی و اقتدار مذهبی در انقلاب‌های پیشین نیز سابقه داشته است. اما بعد از یک فاصله زمانی طولانی، این اولین بار است که در انقلاب “زن، زندگی، آزادی”، جدایی مذهب از دولت مستقیماً به رهایی زن از قوانین و مناسبات تماماً زن‌ستیزانه حکومت مذهبی گره می‌خورد و زن در این رهایی نقش مرکزی ایفا می‌کند. علاوه بر این، تعرض به حجاب اجباری و جلوه‌های متعدد اقتدار مذهبی منتظر پیروزی سیاسی نمی‌ماند، بلکه همین اکنون و در متن انقلاب عملی می‌شود. پیش از سرنگونی حکومت اسلامی، بسیاری از هنجارهای مذهبی و کدهای حکومتی در زندگی روزمره عملاً زیر پا گذاشته می‌شوند.نوعی سکولاریسم یا لائیسیته عملی از پایین، از تعرض به نمادهای مذهبی حکومتی تا حجاب‌سوزان و عمامه‌پرانی، در متن خود انقلاب شکل می‌گیرد. اهمیت پارادایمی این تحول در پیوندی است که میان رهایی زن و رهایی از اجبارهای مذهبی برقرار می‌شود و تا حدی همین امروز در جریان انقلاب بر نظام تحمیل می‌شود.

زندگی

انقلاب‌های گذشته نیز برای نان، آزادی، برابری، کرامت انسانی و کلاً زندگی بهتر مبارزه کرده‌اند؛ اما در “زن، زندگی، آزادی”، زندگی در دو معنای به‌هم‌پیوسته به یک مفهوم سیاسی مرکزی تبدیل می‌شود. نخست، خودِ حق زندگی در برابر حکومتی که با اعدام، کشتار و سرکوب، جان انسان‌ها را می‌گیرد؛ و دوم، حق برخورداری از یک زندگی انسانی در معنای وسیع آن: از رقص و موسیقی، آواز زنان، شادی‌های کودکانه و جوانانه، رابطه آزادانه زن و مرد و انسان‌ها با هر گرایش جنسی، تا حق اقشار محروم جامعه برای برخورداری از امنیت، غذا، دارو، مسکن، رفاه و تفریح شایسته انسانی؛ و کلا زیستن آن‌گونه که شایسته انسان است. زندگی خود به میدان کشمکش سیاسی تبدیل می‌شود. وجه پارادایمی قرارگرفتن “زندگی” در مرکز انقلاب در جایگاه تازه آن است: حق زندگی و تجربه زندگی آزاد، شاد و انسانی به بخشی از پراتیک خود انقلاب تبدیل می‌شود.

آزادی

در “زن، زندگی، آزادی”، خودِ مفهوم آزادی نیز دامنه و معنایی گسترده‌تر پیدا می‌کند. در برابر حکومتی تئوکراتیک که می‌کوشد زندگی شهروند قرن بیست‌ویکم را در قالب احکام شریعت و الگوهای مذهبی متعلق به قرن‌ها پیش محصور کند، آزادی ناگزیر به همه عرصه‌های زندگی کشیده می‌شود: از آزادی عقیده، آزادی مذهب و بی‌مذهبی، بیان، تشکل، اعتراض و اعتصاب تا آزادی خلاقیت هنری، ادبی و فرهنگی، پوشش، روابط انسانی، شادی و شیوه زندگی. در حکومتی که موی زن، آوازخواندن او، کلمات یک رمان، نقد مقدسات، رقص و حتی شادی‌های ساده جوانان و کودکان می‌تواند به مسئله‌ای امنیتی تبدیل شود، مبارزه برای آزادی نیز ابعادی پیدا می‌کند که از آزادی سیاسی به معنای متعارف آن بسیار فراتر می‌رود. آزادی در اینجا هم رهایی از استبداد سیاسی است و هم رهایی زندگی فردی و اجتماعی از اجبار ایدئولوژیک و مذهبی حکومت.

در همین عرصه هم، یکی از خصوصیات برجسته “زن، زندگی، آزادی” این است که جامعه معترض، آزادی را به فردای پس از سرنگونی موکول نمی‌کند. زنانی که حجاب اجباری را کنار می‌گذارند، جوانانی که در فضای عمومی می‌رقصند، زن و مردی که قواعد جداسازی جنسیتی را عملاً نادیده می‌گیرند و آپارتاید جنسیتی را حتی پیش از سرنگونی حکومت عملاً درهم می‌شکنند، عملا پیش از تصرف قدرت سیاسی، بخشی ازمناسبات جامعه مطلوب را در مقیاسی اجتماعی به اجرا در می آورد.

رهایی طبقاتی

اینجا یک سؤال مهم مطرح می‌شود. آیا با ارجاع به تجربه انقلاب “زن، زندگی، آزادی”، می‌توان از یک شیفت پارادایمی در تبیین رابطه رهایی از نظام طبقاتی سرمایه‌داری و بردگی مزدی با رهایی از دیگر اشکال ستم و تبعیض صحبت کرد؟ آیا می‌توان از یک شیفت پارادایمی در تبیین جایگاه و نقش طبقه کارگر در پیروزی انقلاب صحبت کرد؟ برای مثال، آیا با توجه به جنبش‌های متنوع و متعددی که پا به میدان گذاشته‌اند، می‌توان گفت دیگر نقش جنبش کارگری فرعی شده است؟ آیا معنا، اهمیت و ضرورت رابطه میان جنبش کارگری و گرایش سوسیالیستی این جنبش و کلاً کمونیسم به‌مثابه یک جنبش سیاسی از یک طرف و جنبش‌های پیشرو برای عدالت و آزادی از طرف دیگر، تغییر بنیادی کرده است؟

تجربه “زن، زندگی، آزادی” به‌ویژه نشان داده است که رهایی سیاسی از نظام اسلامی و رهایی اجتماعی کل جامعه را نمی‌توان به یک عرصه یا به پیشروی یک جنبش معین فروکاست. اگرچه پیشروی هر کدام از جنبش‌های پیشرو ـ مشخصاً اینجا جنبش رهایی زن ـ حکومت را یک گام بزرگ به پرتگاه و جامعه را یک گام بزرگ به آزادی نزدیک می‌کند، اما مسئله اساسی همچنان چگونگی پیوند رهایی طبقاتی با رهایی از همه تبعیض‌ها و مناسبات ستمگرانه است. تا زمانی که نظام سرمایه‌داری و بردگی مزدی برقرار است، بازپس‌گیری دستاوردها و بازتولید ستم‌ها و تبعیض‌ها همچنان ممکن است.

تا آنجایی که به بحث ما مربوط است، “زن، زندگی، آزادی”، تصویر فراخ‌تری از نیروها و جنبش‌های پیشرو در یک انقلاب در برابر ما قرار داد و نشان داد که بخش‌های متنوع تحت ستم جامعه و جنبش‌هایشان می‌توانند در یک همبستگی قدرتمند علیه نظام حاکم نقش ایفا کنند. در عین حال، با وجود این تکثر و جایگاه مرکزی زنان، ضرورت حضور فعال و سراسری طبقه کارگر و نقش آن در قدرتمندکردن و به پیروزی‌رساندن مبارزه اجتماعی برای رهایی نیز برجسته‌تر شد. در مقاطع مختلف خیزش، چشم‌ها به اعتصاب سراسری و نقش‌آفرینی طبقه کارگر در فلج‌کردن شریان‌های اقتصادی نظام حاکم دوخته شده بود؛ اتفاقی که هنوز در مقیاس اعتصاب عمومی رخ نداده است، اما مسئله نقش طبقه کارگر در تعیین تکلیف نهایی قدرت سیاسی را همچنان در برابر انقلاب قرار می‌دهد.

سرنگونی

انقلاب‌های بزرگ تاریخی را غالباً با لحظات تعیین‌کننده سقوط قدرت سیاسی به یاد می‌آوریم: سقوط باستیل، تصرف کاخ زمستانی و لحظات مشابه در انقلاب‌های دیگر. انقلاب “زن، زندگی، آزادی” هم با هدف سرنگونی کامل جمهوری اسلامی به میدان آمد، اما هنوز به این هدف بنیادی خود نرسیده است. با این وجود، بسیاری از تحولاتی که این انقلاب در جامعه پدید آورده، عملاً بازگشت به وضعیت پیش از آن را غیرممکن کرده است. مهم‌تر از این، باید تأکید کرد که انقلاب “زن، زندگی، آزادی”، اگرچه قدرت سیاسی حاکم را هنوز ساقط نکرده است، اما چنان تکان‌های سیاسی، اجتماعی و روان‌شناختی عمیقی در جامعه به وجود آورده که رابطه جامعه با حکومت و زمینه‌های ادامه مبارزه برای سرنگونی آن را نسبت به پیش از این انقلاب به‌طور جدی تغییر داده است.

البته این تغییرات جای ساقط کردن قدرت سیاسی حاکم را نمی‌گیرند. تا هنگامی که حکومت اسلامی در تمامیت آن نابود نشده است، هنوز تلاش خواهد کرد دستاوردهای انقلاب را پس بگیرد. گسترش قلمرو انقلاب به زندگی روزمره به معنای کم‌اهمیت‌شدن مسئله قدرت سیاسی نیست؛ سرنگونی و تغییر قدرت سیاسی همچنان برای پیروزی نهایی تعیین‌کننده است، اما انقلاب و میزان پیشروی و دستاوردهای آن را نمی‌توان فقط با لحظه سقوط حکومت سنجید.

با این نگاه باید گفت انقلاب “زن، زندگی، آزادی” اگرچه هنوز قدرت حاکم را به معنای سیاسی و کلاسیک آن سرنگون نکرده است، اما نرسیدن به این هدف سیاسی به معنای شکست انقلاب نیست. وقتی به دستاوردهای “زن، زندگی، آزادی” نگاه می‌کنیم، معلوم می‌شود که این انقلاب سنگرهای مهمی را که اقتدار و بقای حکومت به آن‌ها وابسته است، فتح کرده و حکومت را در عرصه‌هایی از جمله حجاب اجباری، اقتدار مذهبی و کنترل زندگی روزمره به عقب رانده است. فتح این سنگرها نه جایگزین فتح سنگر اصلی قدرت سیاسی، بلکه بخشی از مسیر رسیدن به آن است. هر سنگری که حکومت در آن عقب رانده می‌شود، می‌تواند راه را برای فتح سنگرهای دیگر و نهایتاً سرنگونی کلیت نظام اسلامی هموارتر کند.

اهمیت این نکات در تز مرکزی مورد بحث ما، یعنی شیفت پارادایمی در نگاه به انقلاب‌های معاصر، دقیقاً در گسترش چارچوب تبیین انقلاب است. با چنین نگاهی، انقلاب را نباید فقط با لحظه تغییر قدرت سیاسی و پیروزی نهایی سنجید. تحولاتى که انقلاب پیش از پیروزی، در مناسبات اجتماعی، زندگی روزمره، آگاهی و انتظارات جامعه پدید می‌آورد و شکست‌هایی که در روند انقلاب به نظام حاکم تحمیل می‌شوند، همه گام‌هایی مهم در مسیر پیشروی آن به سوی سرنگونی، تصرف قدرت سیاسی، پیروزی و رهایی هستند.