گام‌های بعدی انقلاب- ناصر اصغری

جمهوری اسلامی توانست با کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴، موج اعتراضی را برای مدتی عقب بزند و به انقلاب در حال پیشروی وقفه بیندازد. اما سرکوب، نارضایتی را از بین نمی‌برد. جمهوری اسلامی می‌تواند مردم را بکشد، زندانی کند و خیابان را موقتا خلوت کند، اما نمی‌تواند جامعه‌ای را که از این نظام به تنگ آمده، دوباره به پذیرش آن برگرداند. شعار دفاع از میهن و رجزخوانی‌های جنگی هم قرار نیست این واقعیت را تغییر دهد. حتی کسانی که در شرایط جنگی فکر می‌کنند باید از کشور دفاع کنند، دیر یا زود با یک تناقض اساسی روبه‌رو می‌شوند. دفاع از ایران با دفاع از جمهوری اسلامی یکی نیست. دفاع از ایران در وهله اول باید جمهوری اسلامی را کنار بزند. کشوری که مردمش در آن از ابتدایی‌ترین حقوق سیاسی و اجتماعی محروم‌اند، با حکومتی که این بی‌حقوقی را سازمان می‌دهد، یکی نیست.

مسئله اصلی همچنان همان است که در تمام این سال‌ها بوده است. جمهوری اسلامی مانع اصلی جامعه برای رسیدن به آزادی و برابری سیاسی و اجتماعی است. این رژیم ممکن است یک خیزش را سرکوب کند، اما نمی‌تواند شرایطی را که خیزش را به وجود آورده است از میان ببرد. جامعه‌ای که یک بار به خیابان آمده، تجربه کرده، هزینه داده و سرکوب شده است، الزاما به خانه برنمی‌گردد تا همان زندگی قبلی را از سر بگیرد.

ایستگاه رضا پهلوی

اما هر بار که جامعه برای عبور از جمهوری اسلامی به حرکت درمی‌آید، یک سوال دیگر هم در برابر نیروهای سیاسی و در برابر نیروئی که به حرکت افتاده، قرار می‌گیرد. اگر جمهوری اسلامی باید برود، چه نیرو و چه آلترناتیوی قرار است جای آن را بگیرد؟ و حتی مهمتر از آن اینکه این پتانسیل اعتراضی که در جامعه موجود است، چگونه متشکل و یا حول یک جریان و شخصیت و یا آلترناتیوی جمع شود!؟ اینجا به یکی از ایستگاه‌های اخیر این مبارزه می‌رسیم، یعنی رضا پهلوی و موجی که در مقطعی حول او شکل گرفت.

جنبش “زن، زندگی، آزادی” نشان داد که جامعه ایران چه ظرفیت عظیمی برای مقابله با جمهوری اسلامی دارد. دی‌ماه ۱۴۰۴ نیز نشان داد که مسئله فقط اعتراض به یک سیاست یا یک تصمیم حکومت نیست. بخش بزرگی از جامعه به دنبال راهی برای عبور از کل این نظام است. به همین دلیل، نباید هر کسی را که در مقطعی به رضا پهلوی نزدیک شد، پادشاهی‌خواه به حساب آورد. بخشی از کسانی که در آن مقطع از او حمایت کردند، بیش از آنکه در پی بازگرداندن سلطنت باشند، در پی یافتن یک راه عملی برای خلاص شدن از جمهوری اسلامی بودند. در محاسبات بخشی از این نیروها، نقش آمریکا اهمیت زیادی داشت. این تصور وجود داشت که آمریکا می‌تواند در سرنگونی جمهوری اسلامی نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کند و شاید رضا پهلوی را به عنوان یکی از گزینه‌های گذار مورد حمایت قرار دهد. تهدیدهای دولت ترامپ علیه جمهوری اسلامی نیز این تصور را تقویت کرد. رضا پهلوی هم در همان روزها آشکارا از ترامپ خواست برای سرنگونی جمهوری اسلامی وارد عمل شود.

و اینجا یک تناقض جالب هم خودش را نشان داد. درست به همان اندازه که نقش آمریکا در محاسبات بخشی از جامعه بزرگ شده بود، بخشی از نیروهایی که سال‌ها تمام سیاست خود را با “مرگ بر آمریکا” تعریف کرده بودند، خودشان را در آغوش جمهوری اسلامی پیدا کردند.

این دو واکنش متضاد، البته از یک نقطه مشترک می‌آیند. هر دو طرف به جای اینکه سیاست خود را از منافع و مبارزه مردم ایران شروع کنند، چشمشان به قدرت‌های بزرگ است. یکی منتظر است آمریکا رژیم را بزند و یکی نگران است مبادا آمریکا رژیم را بزند. در هر دو حالت، مردم ایران ظاهرا باید صبر کنند تا ببینند قدرت‌های بزرگ چه تصمیمی گرفته‌اند.

اما وقتی این محاسبه با واقعیت سیاست آمریکا روبه‌رو شد، بخشی از این تصویر نیز ترک برداشت. ترامپ در ژانویه ۲۰۲۶ درباره توانایی رضا پهلوی برای جلب حمایت در داخل ایران ابراز تردید کرد و گفت هنوز معلوم نیست چه کسی از دل تحولات ایران بیرون خواهد آمد.

در اینجا باید میان دو پدیده تفاوت گذاشت. یک چیز استفاده مقطعی از یک چهره سیاسی برای عبور از جمهوری اسلامی است و چیز دیگر اعتقاد به سلطنت و بازگشت نظام پادشاهی. این دو را نمی‌توان یکی گرفت.

اما ماجرا فقط به اینجا ختم نشد. خود رضا پهلوی هم در آن مقطع ظاهرا چندان بدش نمی‌آمد که از یک چهره سیاسی به چیزی شبیه رهبر موقت، سخنگوی کل ملت و صاحب اختیار آینده تبدیل شود. هنوز معلوم نبود چه کسی قرار است چه نقشی داشته باشد، اما ایشان ظاهرا دفترچه اضطراری را زودتر از موعد باز کرده بود و برای خودش چندین مقام کنار گذاشته بود. در حالی که هنوز چیزی در میدان سیاسی برای او قطعی نشده بود، از “گذار” سخن گفته می‌شد و برای آینده نسخه آماده می‌شد.

این وضعیت البته یک طنز تاریخی هم در خود دارد. جمهوری اسلامی هنوز سر جایش بود، مردم هنوز در خیابان هزینه می‌دادند، آینده سیاسی ایران هنوز کاملا باز بود، اما در بعضی اتاق‌ها ظاهرا تقسیم پست‌ها هم شروع شده بود. انگار فقط مانده بود کلید کاخ را تحویل بگیرند و بقیه کارها را بعدا انجام دهند!

پادشاهی‌خواه واقعی تکلیفش روشن است. او خواهان نظام پادشاهی است و رضا پهلوی را به عنوان نماد این نظام می‌بیند. اما کسی که در جست‌وجوی راهی برای سرنگونی جمهوری اسلامی به یک چهره سیاسی نزدیک می‌شود، لزوما هیچ تعهدی به نظامی که آن چهره نمایندگی می‌کند ندارد. مسئله پادشاهی‌خواهی در ایران را هم نمی‌توان تنها با نوستالژی درباره گذشته توضیح داد. سوال اساسی این است که چرا باید جامعه‌ای که در سال ۵۷ علیه سلطنت و ساختار سیاسی آن انقلاب کرد، امروز دوباره به همان نظام سیاسی بازگردد؟

اینجا البته ظاهرا قرار است از مردم سوال نپرسیم. قرار است کمی هیاهو راه بیندازیم، چند پرچم بالا ببریم، چند شعار بلند بدهیم و نتیجه بگیریم که تاریخ هم نظرش را عوض کرده است. فکر کردن به این سوال‌ها ظاهرا کار سختی است و هیاهو خیلی کم‌هزینه‌تر است. کافی است صدای شعار از صدای سوال بلندتر باشد.

اما پاسخ به این سوال با تکرار جنایت‌های جمهوری اسلامی داده نمی‌شود. اینکه جمهوری اسلامی سرکوبگر است، دلیل بازگشت سلطنت نیست. اینکه جمهوری اسلامی فاسد است، دلیل بازگشت سلطنت نیست. اینکه مردم از جمهوری اسلامی متنفرند، به خودی خود به معنای خواست آنها برای بازگشت سلطنت نیست. جمهوری اسلامی باید با تمام جنایت‌ها و بی‌حقوقی‌هایی که به جامعه تحمیل کرده است مورد اعتراض قرار گیرد. اما اعتراض به جمهوری اسلامی نباید به پاک کردن تاریخ سلطنت تبدیل شود. جامعه ایران در سال ۵۷ فقط علیه شخص شاه اعتراض نکرد. علیه یک نظام سیاسی اعتراض کرد که در آن قدرت سیاسی موروثی بود و مردم در تعیین سرنوشت سیاسی خود نقش واقعی نداشتند. اینکه امروز عده‌ای بخواهند گذشته سلطنت را از نو روایت کنند، حق آنهاست. اما این روایت باید در برابر تاریخ واقعی قرار گیرد، نه در برابر تصویری آرمانی و گزینشی از گذشته. نمی‌شود هر جا تاریخ مطابق میل ما نبود، آن را با یک پاک‌کن سلطنتی پاک کرد و دوباره از اول نوشت.

انقلاب‌ها با یک سرنگونی تمام نمی‌شوند. جامعه ایران در نزدیک به ۵ دهه گذشته بارها علیه جمهوری اسلامی به میدان آمده است. هر خیزش تجربه تازه‌ای به جامعه داده است و هر سرکوب، تناقض‌های بیشتری را آشکار کرده است. “زن، زندگی، آزادی” یکی از مهم‌ترین این تجربه‌ها بود. دی‌ماه ۱۴۰۴ نیز تجربه دیگری بود. در چنین شرایطی، هر نیروی سیاسی که خود را آلترناتیو جمهوری اسلامی می‌داند، ناگزیر است به یک سوال روشن پاسخ دهد. قرار است چه چیزی جای جمهوری اسلامی را بگیرد؟

پاسخ به این سوال را نمی‌توان به نام یک خاندان، یک فرد یا یک گذشته تاریخی آماده و بسته‌بندی کرد. مسئله جامعه ایران فقط تغییر حاکم نیست. مسئله این است که چه نوع نظام سیاسی و اجتماعی قرار است بر ویرانه‌های جمهوری اسلامی ساخته شود و مردم چه نقشی در تعیین آن خواهند داشت. رضا پهلوی می‌تواند یکی از نیروها و چهره‌های حاضر در این مناقشه سیاسی باشد. اما حضور یک چهره در یک مقطع از مبارزه، به خودی خود به معنای تعیین مقصد مبارزه نیست. جامعه می‌تواند از یک ایستگاه عبور کند، بدون اینکه مقصد نهایی خود را در آن ایستگاه پیدا کرده باشد.

مسئله اصلی انقلاب ایران همچنان باز است. جمهوری اسلامی در برابر جامعه‌ای قرار دارد که دیگر حاضر نیست وضعیت موجود را بپذیرد. اینکه بعد از جمهوری اسلامی چه نظامی شکل خواهد گرفت، نه از پیش تعیین شده و نه صرفا با ادعای این یا آن نیروی سیاسی حل‌شدنی است. این یکی از مهم‌ترین مناقشات سیاسی پیش روی جامعه ایران است. در این میان یک چیز را می‌توان با اطمینان گفت. سرنگونی جمهوری اسلامی پایان کار نیست. تازه آغاز دعوای سیاسی بر سر آینده ایران است. و در آن دعوا، نه تعداد پرچم‌ها تعیین‌کننده است، نه بلندی صدای شعارها و نه شجره‌نامه سیاسی هیچ خاندان یا فردی. مسئله این است که مردم ایران بعد از نزدیک به نیم قرن سرکوب، خودشان درباره آینده جامعه‌شان چه می‌خواهند و چه نیرویی می‌تواند این خواست را نمایندگی کند.

۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶