حلقه لبنان در تفاهم‌نامه میان ایران و آمریکا- محسن ابراهیمی

پس از دو جنگ، دوره‌ای طولانی از تهدیدهای متقابل و بر زمینه انبوهی از قربانیان کشتار دی‌ماه، یادداشت تفاهمی میان آمریکا و جمهوری اسلامی امضا شد؛ تفاهمی که بیش از آنکه پایان یک بحران باشد، آغاز مرحله‌ای تازه از کشمکش‌های سیاسی در اشکال جدید به نظر می‌رسد.

مطابق معمول، پس از هفته‌ها پنهان‌کاری، مذاکرات پشت‌پرده و سردرگم نگه داشتن افکار عمومی از سوی رسانه‌ها، سرانجام متنی ۱۴ بندی با عباراتی کلی منتشر شد. آنچه از این متن برمی‌آید، توافق دو طرف بر سر آتش‌بسی دوماهه است؛ فرصتی برای مذاکره درباره جزئیاتی که هنوز نامعلوم مانده‌اند.

ضرب‌المثل معروفی می‌گوید “شیطان در جزئیات است”. در این مورد، مسئله فقط پیچیدگی جزئیات نیست؛ بلکه طرفین تفاهم، هر یک با سابقه‌ای طولانی از مانور سیاسی و بحران‌آفرینی، دو ماه فرصت دارند تا تفاهم را به توافق تبدیل کنند و مسیر آینده را شکل دهند. به‌ویژه جمهوری اسلامی که با مجموعه‌ای از بحران‌های سیاسی داخلی و منطقه‌ای روبه‌روست، تلاش خواهد کرد این دوره را به عرصه‌ای تازه برای امتیازگیری و بازسازی موقعیت خود در منطقه تبدیل کند. بنابراین تا زمانی که این تفاهم به توافقی روشن و الزام‌آور تبدیل نشود، همه چیز همچنان معلق خواهد ماند و این احتمال هم کم نیست کهبه خاطر وقت کشی شناخته شده مقامات حکومت اسلامی، به خاطر شکافها در بالای حکومت و میان باندهای مختلف شبکه گانگستری حاکم در ایران و حتی تحریکات جنگ افروزانه حکومت، به جای توافق، تنش جنگی دیگر آغاز شود.فاکتور نتانیاهو را هم نباید فراموش کرد که به دلایل مختلف از جمله تحت الشعاع قرار دادن موقعیت بحرانی خود در اسرائیل تمایل دارد تنش جنگی همچنان ادامه پیدا کند.

به هر حال، موانع متعددی در مسیر تبدیل این تفاهم‌نامه به توافقی پایدار وجود دارد. در این یادداشت کوتاه، تمرکز بر یکی از مهم‌ترین وجوه آن است: نقش لبنان و جایگاه حزب‌الله در محاسبات جمهوری اسلامی.

اگرچه این تفاهم‌نامه میان جمهوری اسلامی و آمریکاست، اما در همان بند نخست بر “پایان فوری و دائمی تمامی عملیات‌های نظامی در تمام جبهه‌ها، از جمله در لبنان، و احترام به تمامیت ارضی و حاکمیت لبنان” تأکید شده است. همین اشاره کافی است تا نشان دهد لبنان صرفاً یک موضوع حاشیه‌ای نیست، بلکه یکی از گره‌های اصلی این مناقشه 48 ساله میان آمریکا و جمهوری اسلامی است.

مهدی طائب، رئیس قرارگاه عمار، در سال ۱۳۹۱ گفته بود: “سوریه استان سی‌وپنجم ایران و منطقه‌ای راهبردی است. اگر دشمن قصد حمله داشته باشد و بخواهد خوزستان یا سوریه را اشغال کند، حفظ سوریه در اولویت است؛ زیرا در صورت حفظ سوریه می‌توان خوزستان را پس گرفت، اما با از دست دادن سوریه، حتی تهران نیز قابل حفظ نخواهد بود.”

همین چند جمله به‌روشنی نشان می‌دهد که “عمق راهبردی” برای جمهوری اسلامی تا چه اندازه با شبکه نیروهای نیابتی و متحدان منطقه‌ای آن، یعنی همان “محور مقاومت” گره خورده است؛ شبکه‌ و محوری که سوریهِ تحت حاکمیت بشار اسد، زمانی یکی از ستون‌های اصلی آن محسوب می‌شد.

حزب‌الله لبنان هم همواره یکی از بازیگران کلیدی در این شبکه و محور بوده است. اما پس از ضربات سنگین واردشده به نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی و مخصوصا سقوط بشار اسد، اهمیت لبنان و حزب‌الله برای حکومت اسلامی افزایش یافته است. در چنین شرایطی، روشن است که چرا حزب‌الله در مرکز تلاش‌های جمهوری اسلامی برای احیای نفوذ منطقه‌ای خود قرار می‌گیرد. از همین زاویه می‌توان سخنان علی‌اکبر ولایتی، مشاور ارشد علی خامنه‌ای در امور بین‌الملل، را فهمید که گفته بود وجود حزب‌الله “از آب و نان شب هم برای لبنان ضروری‌تر است”. در واقع، منظور اصلی او نه ضرورت حزب‌الله برای لبنان، بلکه ضرورت آن برای جمهوری اسلامی بود. همانطور که زمانی سوریه چنین جایگاهی داشت.

پرسش اصلی این است: چرا حزب‌الله لبنان برای جمهوری اسلامی چنان اهمیتی دارد که حتی در مقطع تلاش برای رسیدن به تفاهم با آمریکا، موضوع لبنان در بند نخست متن جای می‌گیرد؟

نفوذ سیاسی در لبنان از مسیر حزب‌الله، همواره بخشی مهم از راهبرد منطقه‌ای جمهوری اسلامی بوده است. از سال ۱۹۸۲میلادی، جمهوری اسلامی با سازمان‌دهی حزب‌الله کوشید ساختاری شبیه “دولت در دولت” در لبنان ایجاد کند؛ ساختاری که بتواند در مرزهای شمالی اسرائیل به اهرمی دائمی برای فشار سیاسی، نظامی و امنیتی تبدیل شود. در این چارچوب، حشدالشعبی در عراق، حکومت بشار اسد در سوریه و حزب‌الله در لبنان، حلقه‌های به‌هم‌پیوسته “محور مقاومت” بوده اند.

اکنون، پس از ضربات سنگین به این شبکه نیابتی جمهوری اسلامی، کشته شدن فرماندهان سپاه و چهره‌های سیاسی حکومت، و هم‌زمانی این تحولات با خیزش دی‌ماه و سرکوب خونین معترضان، جمهوری اسلامی با بحرانی کم‌سابقه در سطح داخلی و منطقه‌ای روبه‌رو شده است. در چنین فضایی، پذیرش تفاهم‌نامه با آمریکا، تلاشی در جهت بقای سیاسی است.

با این همه، لبنان و حزب‌الله همچنان برای جمهوری اسلامی جایگاه  راهبردی دارند. اگر در جریان مذاکرات امکان دسترسی دوباره به منابع مالی فراهم شود، بازسازی حزب‌الله به‌دلیل موقعیت جغرافیایی لبنان و مرز مشترک آن با اسرائیل، همچنان یکی از اولویت‌های اصلی حکومت اسلامی خواهد بود. حمله اسرائیل به ضاحیه، که از مناطق کلیدی برای حزب‌الله محسوب می‌شود، و واکنش موشکی جمهوری اسلامی در زمانی که هم‌زمان در مسیر تفاهم با آمریکا قرار داشت، نشان می‌دهد تهران هنوز لبنان را بخشی از معادله بازسازی نفوذ منطقه‌ای خود می‌داند.

از سوی دیگر، جمهوری اسلامی در جریان مذاکره با آمریکا، لبنان را در کنار تنگه هرمز به‌عنوان یک کارت تاکتیکی برای چانه‌زنی به کار می‌گیرد. جمهوری اسلامی نیاز دارد در برابر بازماندگان “محور مقاومت اسلامی”، نیروهای سپاه و بسیج و و کلا نیروهای وفادار به نظام، تصویر حکومتی را حفظ کند که خون رهبر کشته شده شان در ایران و رهبر حزب الله در لبنان را به خاطر بقای سیاسی معامله نکرده است. از این منظر، تاکید بر حفظ حلقه حزب الله در لبنان نه فقط هنوز بخشی از سیاست منطقه ای جمهوری اسلامی، بلکه ابزاری برای مدیریت بحران سیاسی در داخل و بازسازی شبکه نیابتی ها برای تامین نفوذ منطقه ای در آینده است.

اما واقعیت بنیادی‌تر آن است که جمهوری اسلامی، علاوه بر ضربه‌های جدی وارد شده بربازوهای نیابتی‌اش، در خود ایران، درگیر فروپاشی اقتصادی، بن‌بست سیاسی، شکاف درونی قدرت و خیزش‌های پیاپی مردم است. کشتار بی‌سابقه دی‌ماه نه نشانه اقتدار، بلکه نشانه هراس حکومتی بود که می‌داند خطر اصلی نه از مرزها، بلکه از دل جامعه‌ای برمی‌خیزد که بارها در خیابان اعلام کرده است رهایی خود را در هیچ معامله‌ای میان جمهوری اسلامی و قدرت‌های جهانی جست‌وجو نمی‌کند. مهم‌ترین چالش پیش روی جمهوری اسلامی مردمی هستند که کارنامه ۴۸ ساله حکومت اسلامی به آنان آموخته است راه رسیدن به آزادی، کرامت و یک زندگی انسانی، از پایان دادن به عمر این حکومت با قدرت انقلاب خود می‌گذرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *